سوران ...

تماشاگه پرواز ...

سوران ...

تماشاگه پرواز ...

از خاطرات

يكشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۶:۵۵ ب.ظ

اتفاقی دیدمش ... با یک آرایش غلیظ و عجیب با لباس هایی عجیب تر ...! ایستادیم به سلام و احوال پرسی... گرم! متعجب نبودم از آن طور دیدنش... آن روز ها هم در واقع به حجاب اعتقادی نداشت ، مجبور بود به خود را آن گونه نشان دادن. اما به ما گفته بود که معتقد نیست و مجبور است مثل ما باشد ... منافق بازی در نیاورد و رک و راست و پوست کنده گفت ...!

کمی صحبت کردیم از حال و از گذشته. گذر کوتاهی هم زدیم به آینده ... خیلی با هم دوست نبودیم ...این طور بگویم که به دلیل دوست های مشترک سلام و احوال پرسی داشتیم با هم ... خاطرات زیادی هم نداشتیم با هم که از آن ها بگوئیم. از من " اخوان " را به یاد داشت ... آن روزی که شعر خوان هشتم را برایشان خوانده بودم را به یاد داشت... آن روزی که بعد از امتحان نهایی ِ ادبیات خیلی راحت گفتم " سوال های مربوط به اخوان را جواب ندادم " را هم به یاد داشت. آن نوشته های ِ عاشقانه ی گاه به گاهم را هم به یاد داشت ...

گفت که یک کتابم مانده دست او. گفت اولش هم یک نفر چیزی نوشته برایم . پرسیدم کدام؟ گفت شعر ِ زمان ِ ما ، اخوان ...

خندیدم. اخوان اگر نبود حرفی نداشتیم که با هم بزنیم. گفتم هوم ... نمی دونستم دست توعه ؛ اولش هم غزل نامی برام نوشته با خودکار ِ بنفش، تبریک تولدم !

گفت آره اسمش غزله. 

بعد هم گفت دارد از ایران می رود... می رود سوئد . بدون این که من تعارفی بزنم گفت که کتاب ِ مرا هم با خودش می برد و قول می دهد که یادم باشد ... خندیدم باز ... این بار بدون اینکه او دلیلش را بفهمد ...خنده ام گرفته بود از قولی که داد... از این که چرا باید یاد من باشد ...!

گفتم آرزوی حال خوب دارم برات، هر جا ... اخوان رو هم گم نکنی ... 

همین طور بود که مکالمه ی کوتاه مان تمام شد و خداحافظی کردیم با هم... رفت و من همچنان داشتم فکر میکردم چه آرایش ِ عجیبی ... چه لباس های غریبی ... یاد روزی افتادم که فهمیده بودم سیگار می کشد و می خواستم کاری کنم و نمی توانستم ... با یکی از دوستان ِ مشترکمان دعوا کرده بودم که تو چرا هیچ وقت سعی نکردی از سیگار کشیدن منصرفش کنی ؟ در جوابم گفته بود هیچ وقت اصلا به این موضوع فکر نکرده ... هیچ وقت مسئله نبوده برایش که بخواهد کاری کند اصلا ... و من از عصبانیت داشتم منفجر میشدم. 

من می دانستم اعتیاد همه چیز را به باد می دهد ... از طرفی هم می دانستم او زندگی اش را در همان سنِ کم بر باد رفته می داند ... من از نگاه او یک بچه مثبت ِ مذهبی بودم، نمیشد حرفی بزنم ... شخصیت اش را می شناختم، گارد می گرفت ... با مشاوری که دوست مان بود و چند سالی بزرگ تر از ما توی یکی از کافه ها قراری گذاشتم و خواستم که کمکم کند ... خیلی مقدمه چیدم برای گفتن موضوع! نمی دانستم گفتنش درست است یا نادرست ... به واقع " جان کندم " و گفتم ...

در جوابم گفت که نمی شود ! گفت که برای او نمی شود کاری کرد ... برایم از خانواده اش گفت و گفت که نمی شود ... از زندگی اش گفت و گفت که نمی شود. گفت و گفت و گفت و راضی ام کرد که نمی شود ... و کابوس من شد سیگار ِ توی دست های ِ اویی که نمی شد کاری برایش کرد ... بعد به دوست مان گفتم که ای کاش اصلا از اول باهاتون مطرح نمیکردم! این طور شما هم با خبر نمی شدید ... گفت که اشتباه نکرده ام . برای آن که مطمئنم کند گفت دنیا انقدر داغون شده که هر بدی ِ کوچیکی هم که دیدی رواست همه ی جونت رو بگذاری که اون بدی رو پاک کنی ... فقط یه گوشه از این صد هزار گوشه رو هم بگیری ، خودش خیلیه ... 

چند وقت پیش که هملت را می خواندم به جمله ای رسیدم که این حرف را یادم آورد.

" بزرگی راستین در آن نیست که مرد جز به یک انگیزه بزرگ به جنبش درنیاید، بلکه آنجا که پای شرف در میان است در پرکاهی نیز انگیزه ی پرخاش ببیند. " این را نگفتم که بگویم من بزرگم و این حرف ها ... که خودتان دارید می بینید من اصلا کاری نکردم .. پرخاشی نکردم .. قدمی بر نداشتم ... 

بگذریم!

خیابان را پائین می آمدم و گذشته را مرور می کردم که رسیدم به یکی از روز های محرم ... که من سرم گرم نوشتن بود. او کنجکاو شده بود که دارم از چه می نویسم ... یک ساعتی گذشت که آمد و پرسید چه می نوشته ام ؟

دفترچه ی دستم یک دفترچه ی فانتزی بود. قبلا چند تایی از کوتاه نوشت های عاشقانه ام را خوانده بود ... شاید برای این کنجکاو شده بود... نمی دانستم باید دفترچه را بدهم یا نه ! 

از محرم نوشته بودم ... از آن دفترچه هایی بود که با رنگ سبز در صفحه صفحه اش نوشته بودم " علی " و با خودکار قرمز بریده بریده نوشته بودم " ح س ی ن " ... نمی دانستم در برابر آن نوشته ها چه عکس العملی نشان می دهد ... 

نوشته های آن دفترچه ام نوشته های فوق العاده ضعیفی هستند. جمله هایی که در لحظه آمده اند و هیچ ویرایش نشده اند ... این هم شده بود علت دیگری برای ندادن دفترچه ! 

عاقبت ... دفترچه را دارم ... 

رفت و نشست گوشه ای ... من دیگر در نخ اش نبودم! یک ساعت بعد که دفترچه ام را آورد ، ورق که زدم دیدم دستخط ِ یک صفحه اش نا آشناست ... او نوشته بود! این ها را توی دفترچه ی من نوشته بود :


یک ظهر ، یک پدر ، یک دنیا ...

یک ظهر ، دو چشم گریان ...

یک ظهر دستانی لرزان

یک ظهر در دل ها طوفان 

یک ظهر کسی افتاد بر زانوان 

یک ظهر دخترکی هراسان

شتافت او دوان دوان

گرفت سر پدر در دستان

شکست و گریست آسمان ...


عینا همین ها را نوشته بود. " ... " هایش هم دقیق آورده ام ! زیرش تاریخ زد و اسمش را نوشت برایم . با یک :)

آن روز چه قدر حال ِ مرا خوب کرد این نوشته . انتظارش را نداشتم ... زیر همین صفحه با مداد نوشته ام " ممنون ح س ی ن جان ! " ...

 حالا دلم می خواهد دوباره اتفاقی ببینمش ... توی یکی از همان خیابان های ِ بی درد و خالی ِ سعادت آباد ! با هر تیپی که دوست دارد باشد ... با هر آرایشی که دوست دارد باشد ... و بگویم که من هم از تو چیزی دارم به مراتب ارزشمند تر از آن کتاب ... که تا ته عمر نگه اش می دارم و هر بار که ببینمش یاد تو خواهم افتاد و هر بار دعا خواهم کرد که همین یک نوشته ی ساده ی نوجوانی هایت ، بشود دستگیر این روز هایت ...



...

..

.

  • ۹۶/۱۲/۱۳
  • پرواز ...

نظرات  (۹)

  • سوسن محمدی
  • آرزو می کنم...

    این دل سوختن رو برای هر کسی که تو زندگیش نیاز داره....
    اولیش هم خودم...!
    پاسخ:
    دومیشم من مثلا ..
  • سوسن محمدی
  • آدم به اصل خودش بر میگرده ارغند....
    کافیه یه جا... دلش اون جور که باید بشکنه... و بعد بر میگرده به اصلش....همون اصلی که اون نوشته رو برات نوشت....
    دلا بسوز ...
    که سوز تو
    کارها
    کند...
    پاسخ:
    عاقبت بازجوید روزگار وصل خویش ...
    کاش زودتر ...
    بله:/
    پاسخ:
    آره :)
    سلام مومن. جزاکم الله خیرا

    عجب...
    عرض کنم که اینکه اون بنده خدا گفته: "برای فلانی دیگه نمیشه کاری کرد" واقعا اسف باره...
    چه بسیار افرادی اینچنینی که برگشتند و چه بسیار مدعیانی که باز برگشتند...
    منتهی این برگشتن به کدوم مسیر، مهمه....

    مگه دور از جانش، مُرده که نشه براش کاری کرد؟
    احتمالا طرف بلد نبوده یا حالشو نداشته که این حرف را زده...والا


    به نظرم دو تا نکته مثبت تو این ماجرا بود...
    اینکه ایشون کتاب اخوان را با اون مطلبی که از شما یادگار بوده پیش خودش نگه داشته، به این خاطره که شما را مطلب مثبت زندگیش می دونه....
    در حقیقت، کتاب را بهانه کرده برای حفظ خاطرات با خدا بودن...

    و اون خاطره ای که می فرمائید تو کتاب، اون شعر را نوشته...
    یه بزرگی می فرمود به بنده خدائی میره پیش یکی از اولیاء خدا و میگه که برادرم خیلی اوضاعش داغونه...هیچ فسادی نیست که انجام نداده باشه....چیکار کنم؟
    ایشون میگه ببرش کربلا...اگه اونجا حرم را دید و منقلب نشد، دیگه نمیشه کاری براش کرد...
    می برنش کربلا و طرف حالش دگرگون میشه و خودش توبه می کنه...دیگه نیازی به اون نبوده که ببرنش پیش اون ولی خدا...

    حالا این رفیق شما که حرم ندیده، جذب امام حسین بوده...
    الان که دسترسی ندارید بهش براش دعا کنید فقط...
    ان شاء الله که امام حسین دستگیر همه مون باشه صلوات...


    راستی امروز چند شنبه بود؟(لبخند)


    عاقبتتون به خیر به حق حضرت ابوتراب
    یا علی
    پاسخ:
    سلام.


    اصلا چنین آدمی نیست که بخواد از زیر کار در بره ، یا حوصله نداشته باشه و بهانه تراشی کنه. آدم تعارفی هم نیست ، اگر به دل نمی خواست کاری انجام بده بدون رودربایستی می گفت...
    اما خب این دوست ما کلا گارد می گرفت در برابر کسی که احیانا یه خرده عقاید مذهبی داشت ... کلا حالش بگیر نگیر داشت ... یه وقتایی اوکی بود یه وقتایی هم نه! 
    شرحش طولانی تر از این هاست و من خلاصه و ناقص نوشتم توی این پست.
    شاید بشه کاری براش کرد ... اما از دست ما توی اون برهه ی زمانی کاری برنمیومد ...



    من خیلی حاشیه بودم که اصلا بخواد منو قسمت مثبت زندگیش بدونه. ارتباط خیلی محدود و کمی داشتیم با هم ... اخوان رو هم یه بار ازم گرفت که ببره بخونه و دیگه فرصت نشد که همو ببینیم تا بخواد کتابو برگردونه. اون زمان های محدود هم غالب اوقات به ادبیات می گذشت ...لذا خاطرات با خدا بودنی نداشتیم با هم!  منهای همون یک بار که ماجراش رو نوشتم. 



    چشم امیدمون به دست گیری اوناست ... هر کدوم یه جور لنگیم ... امید که دوست ما رو هم دریابن... 


    تقویم باد صبا نصب کنید ؛ مشکل تون حل میشه باور کنید :))



    یا علی
    باید من باشی تا بفهمی:)
    یه غری زده بودم اونروز آخه🙈
    پاسخ:
    اون روز فقط ؟! :دی
    دمش گرم
    پاسخ:
    ... و سرش خوش باد! 
    ان شاءالله همه مون عاقبت بخیر شویم...

    بعنوان یک دوست برایش دعا کن.


    پاسخ:
    انشاءالله..


    :)
    آدم بعضی چیزا رو که میخونه خجالت میکشه از ناامید بودن از گاهی نمیشود که نمیشود گفتن...از اینکه خدایا چرا صدامو نمیشنوی ها رو فریاد زدن...حتی از خود خجالت کشیدن. بعضی چیزا رو باید خوندو فکر کرد...
    این از اون خیلی خیلی خاص ها بود...

    پاسخ:
    الان همه اینایی که گفتی رو از این تو دراوروی ؟؟
    چجوری اونوقت ؟ :D
    هوم....

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">