سوران ...

تماشاگه پرواز ...

سوران ...

تماشاگه پرواز ...

دل ناشاد ِ ما را شادو گردان ، مولا علی جان ...!

چهارشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۵:۵۱ ب.ظ

نه آن که از شما برای ما نگفته باشند .. نه .. گفته اند ! ولی شما را کامل نگفته اند ... لابد زشت دانسته اند که این ها را بنویسند ... راستش حالا هم که خودم می خواهم بنویسم می بینم سختم است ... اما نمی شود که یک تکه از زندگی تان را ببینیم و تکه ی دیگرش را نه ... درست نیست اصلا ! 

توی کتاب ِ عربی مان آمده بود داستان آن شب ِ شما . نقاشی های خوبی هم داشت. شما با غذا رفته بودید به منزل ِ زنی تهی دست. توی کتاب همین را نوشته بود. اما کتاب خیلی جاهایش را فاکتور گرفته بود. جاهای مهمی را هم فاکتور گرفته بود ... مثلا نگفته بود که شما با قنبر رفته بودید و قنبر توی راه از شما خواسته بود که کیسه ی خرما و برنج را کمک تان بیاورد و شما اجازه نداده بودید ... راستی چرا اجازه نداده بودید آقا ... !؟ آخ آقا ... بگذریم از این حرف ها ... سنگین اند هنوز این حرف ها ... 

برویم سراغ آن قسمت از روایت که وقتی شنیدمش، برایم تازه بود و راستش عجیب هم ...  آن جا که بچه ها بعد از مدت ها غذا خوردند را هم بگذریم ... برویم سراغ این جا که : 

فلما شبعوا ، اخذ یطوف فی البیت و یُــبـَعــبَــعُ لهم ... می گفت وقتی بچه ها سیر شدند ،شما شروع کرده اید به در خانه دویدن و چرخیدن و برای بچه ها بع بع کردن ...فاخذوا فی الضحک ... می گفت بچه ها شروع کردند به خنده ... 

همین جایش آقا ... راستش را بخواهید این کلمه ی " یُـبَعــبع " را که شنیدم ، به زبان ِ ما جدیدی ها ، کُپ کردم حقیقتا آقا ! 

می گفت وقت ِ برگشت قنبر به شما گفته که : یا مولای  رایت اللیل شیئا عجیب قد علمت سبب بعضه و هو حملک الزاد طلب للثواب ! من که عربی ام خوب نیست ، اما او ترجمه کرد که : آقا ! من امشب چیز عجیبی دیدم که دلیل بعضیش رو می دونم و اونم حمل ِ زاد و توشه ست برای کسب ثواب! اما طوافک فی البیت علی یدیک و رجلیک و البع بع ما ادری سبب ذلک ...! اما آقا ... چرخیدن توی خونه ، در حالی که روی دست و پا بودید و بع بع می کردید ، دلیل این چیه دیگه آخه !؟ 

بعد شما گفته بودید که یا قنبر انی دخلت علی هولاء الاطفال و هم یبکون من شدت الجوع ! فاحبتت ان اخرج عنهم و هم یضحکون ...مع الشبع ! 

شما گفته بودید که وقتی به این بچه ها وارد شدید از شدت گرسنگی گریه می کرده اند ... گفته بودید که " دوست داشتم وقتی که من از پیش بچه ها می رم ، اینا بخندن ... "  در حالی که سیرن ... 

فلم اجد سبب سوا ما فعلت ! گفته بودید که هیچ راه حلی جلوی پام نبوده جز این کار ... 

حواستان به همه چیز بوده ... به گرسنگی بچه ها اگر بوده ، به دلشان هم بوده ... 



من آقا سیر نمی شوم که از خواندن همین یک روایت ... سیر نمی شوم که ... هی دلم می خواهد بخوانمش ، گوشش کنم ، به گوش ِ همه هم برسانمش ... 

ما اگر به درک ِ خطبه های نهج البلاغه نمی رسیم ، مست ِ این ها که می توانیم بشویم ... نمی توانیم !؟


  • ۹۶/۱۲/۲۳
  • پرواز ...

نظرات  (۵)

سلام مومن. جزاکم الله خیرا

بابای شیعه است دیگه...

یاد این شعر افتادم که میگه :
"ای که هر دم از علی دم می زنی
بر یتیمان علی، سر می زنی؟"

عاقبتتون به خیر به حق حضرت ابوتراب
یا علی
پاسخ:
سلام 


سپاس
  • خانم الفــــ
  • :-)
    چه قشنگ:)
    پاسخ:
    :)
  • سوسن محمدی
  • چقدر شناختم کمه از آدم هایی که همیشه تو سختی ها به دادم رسیدن...

    زیارتش روزیت شه هر چه زودتر....
    پاسخ:
    هر لحظه میشه شناخت رو شروع کرد.



    روزی ِ دوباره ی شما هم :)
  • خانم الفــــ
  • روضه ای شد برای خودش.منبرت گرم دختر جان :-)
    ممنونم ... 
    پاسخ:
    منبر :))


    خواهش می کنم... 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">