سوران ...

از پریشانی ها ...

يكشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۶، ۰۹:۰۶ ب.ظ

... در شعاع نور افکن اتوبوس تطهیری کردیم . لباس احرام را از مدینه پوشیده بودیم . و مراسم مسجد ، و بعد سوار شدن و آمدن و آمدن . سقف آسمان بر سر و ستاره ها چه پایین و آسمان عجب نزدیک و عقرب سخت رو به رو نمایان. و هی باد خوردیم و هی مچاله شدیم . و مسئولیت پاییدن دایی پیرمرد که چرتش می برد و ممکن بود سرش بخورد به پشتی صندلی ردیف پیش . و من هیچ شبی چنان بیدار نبوده ام و چنان هشیار به هیچی ...

زیر سقف آن آسمان و آن ابدیت ، هر چه شعر که از برداشتم خواندم - به زمزمه ای برای خویش - و هر چه دقیق تر که توانستم در خود نگریستم تا سپیده دمید . و دیدم که تنها خسی است و به میقات آمده است و نه کسی و به میعادی ... و دیدم که وقت ابدیت است ، یعنی اقیانوس زمان . و میقات در هر لحظه ای . و هر جا. و تنها با خویش . چرا که میعاد جای دیدار توست با دیگری . اما میقات زمان همان دیدار است و تنها با خویشتن . و دانستم که آن زندیق دیگر میهنه ای یا بسطامی چه خوش گفت وقتی به آن زائر خانه خدا در دروازه ی نیشابور گفت که کیسه های پول را بگذار و به دور من طواف کن و برگرد . و دیدم که سفر وسیله دیگری است برای خود را شناختن . اینکه خود را در آزمایشگاه اقلیم های مختلف به ابزار واقعه ها و برخورد ها و آدم ها سنجیدن و حدودش را به دست آوردن که چه تنگ است و چه حقیر است و چه پوچ و هیچ ...

خسی در میقات | جلال آل احمد

  • پرواز ...

جمعه پانزدهم بهمن ماه

جمعه, ۱۵ دی ۱۳۹۶، ۰۶:۰۷ ب.ظ



یک همچین هوایی و فقط یک لیوان از این شربت نذری های زعفران و حکما گلاب، همراه با چند قطره ای باران ؛

از دست این پیرمرد

و دیگر هیچ !


  • پرواز ...

گوشه‌ی کتابی نوشته بودم " المنه لله که دلم صید غمی شد ، کز خوردن غم های پراکنده برستم ... "
بی آنکه این بیت هیچ ربطی داشته باشد به آن سطور ... زمانی ، بیتی جاری بود. امروز که کتاب را تورق می کردم چشمم خورد به این گوشه نوشت. درست حالا که محصورم بین غم های پراکنده‌یِ رخوت‌انگیزی که با اینکه سنخیت شان کم است با من؛ اما رها نمی کنند دامنم را ...
حسرت است که می‌نشیند بر گُرده‌ی حسرت ... می‌بینی ؟

  • پرواز ...

نیازمندی ها ...

شنبه, ۲ دی ۱۳۹۶، ۰۷:۴۲ ب.ظ

ما برای آن که زندگی کنیم و درست زندگی کنیم ، مگر به چیزی بیش از قدری ایمان و امید احتیاج داریم ؟

|... آلّا ...|

  • پرواز ...

خلا غلیظ !

پنجشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۱۲ ب.ظ

نه آن که از زلزله باشد ، نه حتی آن که از بابت ِ شب ِ یلدا باشد ... نه که فکر کنی بابت ِ تمام شدن ِ آخرین روز پاییز است ، یا نه حتی آن که فکر کنی دلیلش غروب ِ دلگیر ِ پنج شنبه است . نه به دلیلی معلوم که به دلیلی مفقود ، تنگ است دل ... !

می دانی ؟ در لحظه ی زلزله ذهنم از همه چیز و از همه کس ، حتی خودم ، خالی بود . تمام قوایم صرف ِ احساس کردن لرزش شده بود . آن لحظه به گمانم اولین لحظه ای بود در زندگی که فکرم از هر فکری رها بود . در من حتی فکر ِ مرگ هم نبود ، زندگی هم . هیچ نبود . یک خلا غلیظ ِ لحظه ای ...! بعد از زلزله بود که فهمیدم من هم از مرگ تهی ام ، هم از زندگی ... !

تمام امروز را خواب بودم . تمامش را ...چند هفته ی پیش که شایعه کرده بودند قرار است امشب زلزله بیاید هم خوابیدم . یادم هست که حال ِ آن شب هم حال ِ دل تنگی بود . یادداشت های موبایلم را باز کردم و نوشتم ... نوشتم ... یادداشت های موبایلم را باز کردم و نوشتم من ذکر ِ چندانی بلد نیستم ، راستش اصلا خسته تر از آنم که ذکری بگویم ...  دلم می خواهد بخوابم . دلم می خواهد لامپ اتاق را خاموش کنم ، موبایلم را هم سر زنگ نگذارم و پتویم را روی سرم بکشم و بخوابم . اما !  همین که پلک هایم را می گذارم روی هم ، آتش می گیرند چشم هایم . آه .. امشب می شود بیایی این پایین خدایا ... ؟! بیایی فقط یک لحظه دست های ِ خنک ات را بگذاری روی چشم های من ، تا من بتوانم بی آنکه بسوزند ببندمشان ... ؟!

خدا اما آن شب نیامد پایین . نشان به آن نشان که من چشم هایم را بستم و آتش زبانه کشید و اشک بلافاصله از لای پلک هایم ، روی شقیقه هایم لغزید . خدا اما آن شب نیامد پایین ... دست های خنک اش را هم نگذاشت روی چشم هایم ... دیشب هم حالم همان بود . باز هم گفتم من ذکر چندانی بلد نیستم خدایا ... از تو چه پنهان یک لحظه در ذهنم حرم حضرت امیر آمد ، اما نگذاشتم آن لحظه کش بیاید . از تو چه پنهان دیشب که خوابیدم حتی زبانم نچرخید به یک " استغفار ..." ! آن حس ِ لعنتی ِ غیر قابل وصف آن لحظه ها هم با من بود ... فقط آرام آرام گفتم که بنده ی خوبت اگر نبودم ، دوست هم نداشتم بنده ی بدت باشم ... این توبه بود ؟ استغفار بود ؟ پشیمانی بود ؟! خودم هم نمی دانم ... خودم هم واقعا نمی دانم چه بود ... یک لحظه هم حتی به خودم گفتم قرآن ِ سبزت را باز کن ، گفتم بایست به نماز . اما ... خسته بودم . مثل همان شب . فقط می خواستم بخوابم و فقط دلم می خواست که خدا ، بنشیند روی صندلی ِ کنار تخت . این خواسته ی زیادی ست که یک بنده از خدایش داشته باشد ؟!

صبح که بیدار شدم یک تکه از شعری یادم آمد . آن جا که می گفت " یار شو ای مونس غمخوارگان ... چاره کن ای چاره ی بیچارگان ... قافله شد واپسی ِ ما ببین ... ای کس ما بیکسی ما ببین ... "  شده ام تل دل تنگی ... ! می بینی !؟

  • پرواز ...

نفس عمیق سخت ...

دوشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۴۶ ق.ظ

در فیلم ها آن صحنه هایی که یک نجات غریق ، غریقی را از از آب می گیرد را دیده ای؟ با پس و پیشش کاری ندارم ، با چرایی غرق شدن ها کاری ندارم . حتی غریق نجات هم موضوعم نیست . حرفم سَرِ خود غریق است . آن لحظه ای که بعد از همه ی تلاش هایِ نجات غریق ، ناگهان نفس عمیق ِ سختی می کشد و بعد به سرفه می افتد ... آن قدر شدید سرفه می کند که تو گویی هم الان است که گلویش دریده شود ... بعد آب از دهانش می جهد بیرون ...  و این پروسه ی دردناک ِ زجر آور ، برای زنده ماندن مدام تکرار می شود ... تکرار می شود ... تا ناگهان مرگ پا پس می کشد ...
این روز ها در زندگی ها دنبال همین نقطه می گردم  ... از این کتاب به آن کتاب . از این نوشته به آن نوشته . دنبال ِ آن لحظه ی نفس ِ عمیق ِ سختم . لحظه ی برگشت .
این مدت " احمد احمد " را می خواندم . البته به این هدف نمی خواندمش . اما پر بود از این لحظات . پر بود از نفس ِ عمیق ِ سخت ... هر چه جلو تر می آمد ، برگشت سخت تر می شد .‌ زندگی انگار بنیانش سست تر می شد .آن نفس عمیقِ لحظه ی برگشت ، سخت تر می شد.
احمد احمد را دوست داشتم بابت صداقتی که داشت ... بابت اعلام " بریدن " هایش ...! بابت فکر ِ خود کشی اش ...!! بابت لحظه هایی که تنها راه چاره را مرگ می دانست . احمد احمد را دوست داشتم به خاطر لحظه های استیصالش ... به خاطر لحظه هایی که این استیصال را به روی خودش و خدا و مخاطبش می آورد . همین به رو آوردن ، برایم ملموسش می کرد ...
احمد احمد در ذهن من مرد صبوری شد ، اما بت صبر نشد ... اصلا با کتاب ارتباط برقرار کردم به همین خاطر که احمد بت نبود . می شکست ، کم می آورد ، گریه می کرد ، اشتباه می کرد ، اما بر می گشت ... بر می گشت ...
با این که هر بار به جان کندنی دوباره جان می گرفت ، اما بر می گشت ...
این روز ها در زندگی ها دنبال برگشت ها می گردم ... دنبال نقاط عطف ...! دنبال بهانه ها ... !

  • پرواز ...

پس چرا خندیدی ؟!

شنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۰۸ ب.ظ

ما اصلا هوایمان ، این هوا ها نبود . خوش بودیم در خوشی خُرد خود . بی هوا آمد " گفت مگر ز لعل من نداری بوسه آرزو ؟ " آتشی بر خرمن انداخت و رفت .
القصه آن که گذشت و ما هم آرزویی کردیم . طلبی بردیم به سر کوی اش ...بالاخره ما هم جوان بودیم و اهل بزم ... اهل بزم بودیم ، اما اهل شرم هم ...می خواهم بگویم ما همان یک دانه را هم که طلبیدیم ، با سر ِ افکنده طلبیدیم و با دلِ پر شرم ...لیک ، نبخشیدی ما را ...
ما که مولانا نبودیم . شور و شوق مولانا را داشتیم ، اما کجا بخت یار بوده با ما ، که این جا یار شود ؟؟
ما هنوز اندر خم یک کوچه بودیم که شنیدیم مولانا نوشته " یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی // شاگرد که بودی که چنین استادی ؟؟ "
ما حتی رهی هم نبودیم ، که چشممان به راه اجابت وعده باشد ...  ما حتی رهی هم نبودیم که به امیدی بسُراییم " داده پیغام که یک بوسه تو را بخشم لیک // آنکه قانع شود از بوسه به پیغام کجاست ؟؟ " 

از تو چه پنهان ما ... خود حافظ بودیم . خودِ خودِ حافظ ! آنجا که نوشته است :
"  به خنده گفت که حافظ خدای را مپسند
که بوسه ی تو رخ ماه را بیالاید ... "
که بوسه ی تو ...

رخ ماه ...
آه ...

.

.

.

  • پرواز ...

چون من مباد هیچ کسی شرمسار خویش ...

يكشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۵۹ ب.ظ
ماه ها از پی هم می آیند ، می روند. داشتم به اول محرم فکر میکردم ..‌ که چه طور آمد ، چه طور گذشت ، چه طور جایش را به صفر داد و ربیع چطور جایش را گرفت. اصلا نود و پنج کی نود و شش شد و نود و چهار چرا نود و پنج ؟ راستش را بخواهی در این لحظه ، درست در همین لحظه ، نمی دانم دقیقا چند ساله ام. بیست و یک ؟ بیست و دو ؟ نمی خواهم که حساب هم کنم. 
فرقی نیست ... چه یک ، چه دو ... چه اهمیت که کدامشان ام وقتی نمی دانم چرا بیست و یک ساله شدم ، چرا بیست و دو ساله . وقتی نمی‌دانم کدام تجربه مرا از بیست سالگی به بیست و یک سالگی سوق داد. کدام نتیجه مرا از بیست و یک سالگی به بیست و دو سالگی آورد ... و با فرض آنکه بیست و دو ساله ام کدام دلیل است که دارد بیست و دو سالگی ام را به سوی بیست و سه سالگی پیش می برد .
گمان می کردم آدم هر چه از عمرش بگذرد رویا هایش هم دچار تغییر می شوند . اما خودم را می بینم که رویای ِ هفده سالگی ام رویای بیست و اندی سالگی ام هم هست . و ای کاش که نبود ... ای کاش که نبود. تا که امکان قیاسی نبود . تا نبینم که امروز فاصله ام تا آن رویا ، درست قدِ فاصله ام در هفده سالگی ست.
راستش آمدم بنویسم که دارم می روم ... برای یک ماه. از امروز که ۲۸ آبان ماه است تا ۲۸ آذر ماه ، اگر نفسی بماند.
یک ماه نمی نویسم . فصل را باید ورق بزنم...
...
..
.
این پست و نظراتش ، بمانند برای خودم . خصوصی .
  • پرواز ...

ما را این گمان نبود ...

پنجشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۳۷ ب.ظ
بگذار راحت باشم و بگویم این روز ها بیش از آنکه مصیبت زده و ماتم زده ی مردم ِ از دست رفته ی وطنم باشم ، مصیبت زده ی اعتماد از دست رفته ام ... 
رفقایم را می بینم که گروه جمع می کنند و خانواده را به زحمت راضی می کنند که دل بزنند به جاده و به روستا ها . رفقای من سلبریتی نیستند ، معروف نیستند تا به آن شیوه که سلبریتی ها را تحلیل میکنند تحلیل شوند. مردم عادی اند ... مردمی که به هزار دلیل بی اعتمادند به هلال احمر و به هر ارگان دیگری که مسئول کمک رسانی است.
این حکایت ، چون نیک بنگری ،  ویران کننده تر از آن زلزله ی  ۷.۳ ریشتری ست ...
...
..
.
  • پرواز ...

عجایبی که دیگر عجیب نیستند

چهارشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۶، ۰۶:۵۸ ب.ظ

حوالی شهر ری بود فکر کنم که یک خانم افغان سوار مترو شد . با چهار تا بچه . بچه ی نوزاد آرام نمی گرفت و مادر سر پا ایستاد. یکی از بچه ها  روی صندلی نشست و خوابش گرفت . چند ایستگاه بعد زن پیاده شد ولی با سه بچه! بچه ی خواب مانده را جا گذاشت. یکهو یکی از خانم ها بلند داد زد خانوم بچه ت... خانم بچه ت ... یکی دیگر دست بچه ی خوابیده را گرفت و فریاد زنان دوید بیرون . بچه از خواب به طرز بدی پرید .
همه متعجب مانده بودند ...من به حالت نیم خیز بودم ، قفل شده.
داشتم فکر میکردم بچه اش را یادش رفت ، یا بچه اش را جا گذاشت ؟؟ غم انگیز بود.

راستی ، تا به حال به چشم های یک زن افغان نگاه کرده ای ؟ من راستش را بخواهید پیش از آنکه راه هر روزم بشود جنوب تهران ، هیچ به افغان ها فکر نمی کردم . حتی گوشه های ذهنم . حالا اما هر روز هر روز افغان تبار می بینم . می دانی وقتی ناگهان و اتفاقی نگاهت به نگاه ِ یک زن افغان گره بخورد چه می شود؟ زن برق آسا ، تند ، مضطرب ، ترسان نگاه را از نگاهت می گیرد و این رفتار یک حالت اپیدمی دارد بین اکثر افغان ها . من مرد نیستم ، من یک زنم . نمی دانم برای برخورد نگاه دو زن با هم هم حیا تعریف می شود یا نه . اما من این حرکت را حیا نمی دانم . یک واکنش می دانم در برابر ِ یک کُنش ِ قدیمی . احساس می کنم ، زن های افغان می ترسند . از حرف های ِ نامهربانانه ی ریخته در نگاه بعضی از ایرانی ها . من احساس می کنم وقتی زنی افغان در چشم زنی ایرانی نگاه می کند نه برای حیا ، که از غربت شدیدی که از چشم به چشم منتقل می شود سراسیمه نگاه میگیرد از نگاه زن ایرانی ...

یک بار گفته بودم ... در صدر بزرگترین درد های این دنیاست ، ویرانی وطن . گفته بودم که مثل این است که " سر پا ایستاده باشی " و با یک اره بیفتند به جان ِ ساق پایت . اول پوست را بتراشند ، صبر کنند تا سوزَش امانت را ببرد . بعد گوشت را لایه به لایه ببرند ، بعد از هر لایه هم درنگی کنند که سوز ، تا ته ِ جانت نفود کند ، بعد برسند به استخوان . بتراشند ... بتراشند . اما نه تا آخر . بتراشند تا آن جا که دیگر چیزی نمانده باشد تا افتادن . تا آن جا که نیم نفسی مانده باشد . و این نیم نفس بیرون نرود . نرود . نرود ... می دانی چه دردی ست بیرون نرفتن نیم نفس ؟



.
.
حوالی دروازه دولت بود گمانم که یک مادر و دختر سوار شدند. دخترش از من بزرگ تر می زد. یک سر و گردن هم به من داشت. بلند بلند با هم دعوا می کردند ...  دختر بلند بلند شکایت میکرد از مادرش و مادرش هم آرام آرام جوابش را می داد.
داد می زد که چرا باید باز هم با این لباس ها بروم مهمانی ؟ چرا این شال کهنه را باز باید بپوشم !؟ داد می زد و هیچ هم از چشم های متعجب خجالت نمی کشید ؛ حتی مادرش هم ...انگار که عادی بود رفتارشان و غیر عادی ، مردم بودند و تعجب شان . 
کمی که گذشت فهمیدم که دخترک مشکل روانی دارد ... رفتار هایش عجیب بود. عجیب بود اما غم انگیز حالتی بود ...
یاد خانمی افتادم که صبح ها می دیدمش. یک سال است که نمی بینمش. توی یکی از ایستگاه های جنوب شهر سوار میشد. اولین بار که دیدمش ، واقعا ترسیدم . احساس ِ فروریختن ِ آنی ِ قلب !
آمد ، ایستاد مقابلم و رقصید . به مدت شاید ۳۰ ثانیه. بعد گریه کرد ... بعد بشین پاشو ! چند بار ... چند بار ... بعد دوباره دست هایش را به حالت رقص چرخاند. چرخاند. چرخاند. خندید. رفت ...
همه مثل من تعجب کرده بودند... مقابلم ایستاده بود . من بیشتر ...
از آن روز به بعد هر وقت می دیدمش دیگر مثل اول نه تعجب می کردم نه می ترسیدم . این رفتار ها کم کم برایم عادی شدند ، اما این که چرا زنی مثل او با لباس های رسمی ِ کاری ، ساعت هفت صبح مترو سوار می شد ، نشد. عادی نشد. ... این که چرا همیشه تنها بود با این حالش هم ... سوال هر روزه ی درست بر میگردد خانه شان یا نه ؛ هم ؟

.

.

من از دست فروش های مترو بدم می آید . دیگر هیچ ابایی ندارم از زدن این حرف . قلبم واقعا در برابرشان قسی شده . سنگی شده. حتی در برابر زنی که امروز می گفت دخترش تزریق دارد و فال حافظ بخریم ازش. شده است حکایت ِ " اگر چه می گذریم از کنار هم آرام ، شما ز من متنفر من از شما بیزار ... ". من ، این من ی که تعریف کردم ، این من ِ سنگی شده ای که گفتم ، اما آن شب به صحنه ای رسید که ... سنگ ِ ترک برداشته دیده ای ؟ چنان حالتی بود ...

پسرک ، همان چشم سبز ِ شیطون ، ته ِ مترو کف مترو خوابیده بود . خوابیده بود . واقعا خوابیده بود . پلاستیک ِ براق کننده ی کفشش را بغل گرفته بود و خوابیده بود .با هیچ چیز کار ندارم . با اینکه یک پسر بچه شب توی مترو خوابیده بود کار ندارم . با اینکه ایستگاه آخر بود و هنوز خواب بود هم . با اینکه کودک کار بود هم . فقط و فقط دلم میخواست مادری می بود و سر پسر بچه را روی زانویش می گذاشت... ه م ی ن ، باور کن !

فقر ، از یک جایی به بعد دیگر عاطفه را می کشد ... این چیزی ست که من در زیر پوست شهر دیده ام ، حس کرده ام ، غصه خورده ام .

.

.

به قول مارال آه از این قلب ... آه از این قلب که جز درد چیزی در آن نیست ...

  • پرواز ...