سوران ...

تآ جـُــنــون فآصله ای نیست از اینجــآ که منـــم ...

سوران ...

تآ جـُــنــون فآصله ای نیست از اینجــآ که منـــم ...

شیشه پنجره را باران شست .

پنجشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ
صدای خوبی می آید ، بوی خوبی هم .. من بوی خاک را همیشه دوست داشته ام . از وقتی که بچه بودم . از وقتی که باغ چه های حیاط را مامان آب پاشی می کرد . از وقتی که خودم درخت های ِ ارغوان ِ دم خانه مان را آب می دادم و بوی خاک که بلند می شد ریه هایم را سریع پر می کردم و سریع خالی می کردم تا بیشتر بوی خاک را نفس بکشم . با این که هر روز هر روز حس اش می کردم .
یکی بود که می گفت کسی که بوی خاک را دوست دارد ، یا خرد کردن ِ قطعات یخ را دوست دارد ، کم خونی دارد . چه ربطی داشت به حالم ، هیچ ! اصلا خیلی چیز ها بی ربط اند ...
مریض شده بودم . مامان آمد کنارم نشست و نصف شبی برایم از آرامش حرف می زد . که این حد از تشویشی که وارد می کنم به خودم اصلا خوب نیست . ساعت گمانم از دو شب گذشته بود و مادر بالای سرم و مدام می پرسید معده ام آرام گرفته ؟! لرز تنم خوابیده ؟ نخوابیده بود ، من به دروغ می گفتم دیگه لرز ندارم مامان . مامان هم می فهمید دروغ می گویم . از کجا این را میگویم ؟! از آن جا که آخرین بار که پرسید و واقعا لرزی نداشتم ، وقتی گفتم ندارم ، دیگر نپرسید . همان جا کنار من خوابید .
بابا اما صبح با لحنی به نسبت تند می گفت جوان نباید با دو سه روز خستگی از پا دربیاید . راست می گفت . اما مادر با عتاب می گفت مهم تر از هر چیزی سلامتیه . هر دو راست می گفتند . هر کس به طریقی ...
به اصرار پدر با همان حال به دانشگاه رفتم . گفت خودش می رساندم . سکوت مطلق بین مان حاکم بود اما در ذهن من پدر مثل یک کاست که روی دور تکرار است می گفت جوان نباید با دو سه روز خستگی از پا دربیاید . کارم که تمام شد و بیرون که آمدم دیدم نازنین پدر ایستاده زیر سایه بان های ِ جلوی گندم زار های دانشگاه ، تا من بیایم . تا ببردم خانه ...
این هم این وسط ها بی ربط بود . اصلا چرا آمدم این جا ، آمدم که چه بگویم !؟
یادم نمی آید . فقط می دانم قطره های باران می خورند به شیشه ، باد خنکی پیچیده توی اتاق ، بوی خوبی هم ...  داشتم یک وبلاگ قدیمی را می خواندم ... موسیقی متن اش پلی شد ، همراهش یک آیه " قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله .. ان الله یغفر الذنوب جمیعا .. انه هو الغفور الرحیم " همین جا بود که صدای باران را شنیدم . نمی دانم از کی شروع شده باران . ولی همین جا شنیدمش .
من این تقابل ها را دوست دارم . می نشینم برای خودم داستان می بافم .
داشتم از چه می گفتم؟!
هان . از باران ! باران اسم عزیزی ست برای من . روزگاری کسی با من قرار گذاشته بود ، اگر باران ببارد یادش باشم .  اگر سه ماه تابستان هم از هم بی خبر بودیم با اولین باران پاییزی پیامی می فرستادم ... که هی رفیق ، باران گرفته ! گاهی هم او پیش دستی می کرد .
از کی بود که دیگر وقت باران پیام ندادیم به هم که هی رفیق! باران گرفته ؛ یادم نمی آید . اما آن پیام باران هایش را بیش تر از این پیام های معمولی دوست دارم .
دل تنگ بعضی رفاقت ها شده ام ، میدانی !؟ دارد سخت می گذرد ...
آمدم این جا که دقیقا از چه بگویم !؟ از تفال به حافظ که برایم آمد " نفس بر آمد و کام از تو بر نمی آید .. فغان که بخت من از خواب در نمی آید " یا ...
یا از چه !؟
از خیلی چیز ها . تمامش کنم ...


دیروز که داشتم برمیگشتم خانه ، وسط شلوغی های ایستگاه تئاتر شهر به این فکر کردم که همین قدر شلوغم ...
درست قدر ساعت های ِ 6 عصر ِ ایستگاه ولی عصر !

  • پرواز ...

این روز ها ...

سه شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۳:۲۹ ب.ظ



شنیده بودم حــــتــی میانه ی نماز هم می توان نیت برگرداند  ...


  • پرواز ...

پس از واقعه ... (1)

چهارشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۴۷ ب.ظ
مردی بود که از مچ به بعد ِ دست هایش را نداشت . جفت دست ها . می نشست کف ِ مترو ِ امام و خطاطی می کرد . یک باری که داشتم تند تند از راهروی امام رد می شدم دیدمش . تقریبا داشتم می دویدم . کمی که ازش عبور کردم ، برگشتم . برگشتم و همین طور تماشایش کردم . و تو فکر کن نفس نفس زنان ایستاده باشم در برابر سیل جمعیتی که به سمتم می آیند تا فقط یک مرد را تماشا کنم .
سرش را هیچ بالا نیاورد . من هم تمام مدت محو دو دستش بودم که بی انگشت خط می نوشتند ، آن هم چه خط هایی.
می دانی که .. همیشه عاشق خطاطی بوده ام . اما از کلاس خط رفتن بیزارم . خط ِ آدم باید مال ِ خودش باشد ، بدون آن که کسی دست ِ آدم را بگیرد . آن وقت است که می شود عاشق ِ سرکش های ِ " کاف " ِ بعضی دست خط ها شد ، یا محو ِ کلاه ِ الف ، یا غرق ِ چاه ِ نون شان . انحنای آدم ها را گاه می شود توی دست خط های شان دید ؛ مثل " شکستگی " نهادینه در وجود " پ " که در دستخطش نمود پیدا کرده ...
داشتم از آن مرد ِ بی دست می گفتم . نمی دانم چند دقیقه شد ، ولی اوقات خوبی بود . به زیبا ترین حالت ممکن ، " توانستن " را خط میکرد ، با آن دست هایی که برای من ترجمان ِ ناتوانی بود .
آن روز به فکرم نرسید بگویم برای ِ خودم هم بنویسد . آن روز تمام حواسم پی دست هایش بود . شب که به خانه برگشتم تصمیم گرفتم بروم و بگویم برایم خط بنویسد که به دیوار اتاق بزنم . من خیلی چیز ها را زده ام روی دیوار اتاقم طی این سال ها . اما مدام می کَنَم شان . از بچگی ، استیکر های شخصیت های ِ انیمیشن هایی که دوست شان داشتم ، روزگار نوجوانی از ماشین هایی که عاشق شان بودم ، اوایل جوانی ، بیت هایی که عاشق شان بودم ... اما همه را کندم . هیچ کدام پایدار نبودند ...
راستش را بخواهی یک بار هم عکس شهید آوینی را زدم و ره بر ، آن روز ها تازه دانشجو شده بودم ، دو روز هم تاب نیاوردم زیر نگاه شان . برای همین آن ها را هم کندم .
 این قضیه برمیگردد به دو سال ِ پیش . سفیدی ِ دیوار های اتاقم را دوست ندارم . روی شان هدایای ارزشمندی هست ، مثل هدیه ای که مادر سید برایم فرستادند که هر وقت می بینمش با خودم می خوانم " بال تنها غم غربت به پرستو ها داد " ،  اما با این حال یک نوشته کم دارد . بعد ها که رفتم مترو امام مرد را پیدا نکردم . می خواستم بدهم برایم بنویسد " فطوبی لذی قلب سلیم ... "۱
خطاط کم نبود اما می خواستم حتما با آن دو دست ِ بی انگشت نوشته شود ... با همان ها که گفتم برایم ترجمان ناتوانی بوده ؛ می دانی ؟


۱.خوشا به حال کسی که قلب سالم دارد ..
  • پرواز ...

vague

سه شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۰۵ ب.ظ





دیده ای گاه در یک شعر ، در یک مثنوی ، هزار بار برمیگردی به یک بیت ، به یک مصرع ؟!

میان مجموعه عکس " نبرد زیبایی علیه توحش " این یکی برای من حکم همان یک مصراع را داشت . هزار بار برگشتم به این عکس . همه ی عکس ها را ندیده ام . اما میان همان چند تا ، این یکی شاه بیت بود .

جای عکس خودم که روی تنه ی درختی که در عرض ِ رودخانه ای افتاده بود ، بودم ؛ این عکس نشست پشت صفحه ی کامپیوترم . 

چرایش را هزار بار جُستم ، اما نیافتم .

چیزی هست در این دختر ، که مرا به خودش گره می زند . چه چیز ، نمی دانم ... روسری گل گلی اش ، یا که لباس ِ جنگ اش ؟ تفنگ ِ روی شانه اش یا موهای ِ پریشان در بادش ؟ صورت و نگاه ِ آرامش ، یا که دست های زمختش ... ؟!شاید هم سمفونی ِ شنیدنی ِ میان این همه ، که لذتش برای من وصف ناشدنی ست .

نمی دانم . اما چیزی هست که مرا گره می زند به این دختر .

بگذریم !






نمی دانم چرا یاد آن آهنگ قدیمی افتادم که دایی هر عصر با آن تمرین بوکس می کرد . علاقه ی زیادی داشتم به این آهنگ ، برایم نماد قدرت بود .


no face , no name , no number

your love is like a thunder

Im dancing on a fire , burning in my heart

...

  • پرواز ...

باید این عید به دیدار خودم هم بروم !

دوشنبه, ۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۴۱ ب.ظ
خنده دار است می دانم ، ولی ... از صبح که بیدار شده ام دارم شیرینی می پزم . حالا خودت مرا و قیافه ام را در حال شیرینی پختن فرض کن تا روحت شاد شود . نمی دانم شد چند سری . اما حالا شیرینی هایم آماده اند .  هدیه هم ! هدیه که نمی شود گفتش ... ! پشت هدیه ها شادی ست ... حالا درست که این بار شادی نیست ، درست که پشتش درد نشسته ؛ اما ... تا دلت بخواهد امید هست در این هدیه . امید موج میزند در تار تار ِ این هدیه . خیلی گشتیم تا رنگ موهای خودت باشد . درست خرمایی . برای من هیییچ خیالی نیست که موهایت ریخته ... هیچ خیالی نیست . خدا می داند چه قدر امیدوارم ، رفـــیــق !
که دوباره بلند شوی و بلند بلند به من بخندی و بگویی " رفوزه ، توی دیوانه نباید تغییر رشته می دادی " ... !
من دل تنگ شدم ، دل آزرده شدم ، اما ... ذره ای نا امید نشدم ...
شیرینی هایم آماده اند . می آییم عید دیدنی ات . عید دیدنی ، عید دیدنی ست . حالا چه خانه باشد ، چه بیمارستان . مبارک است . پر برکت است . امروز صدر ِ دعاهایمان بودی ، رفیق !

کاش بخندی فقط ... ه م ی ن !

.
.
.

استاد ِ دل .. صفای ِ دل ...
رمضان من بودم و شما ... من بودم و بودن ِ شما ...
من بودم و یک دنیآ معرفت شما ...
حالا ...
حالا هم می شود باز من باشم و شما ؟!
من باشم و حس ِ خوب ِ بودن ِ شما ؟!
میشود استاد جان
کمک کنی 
این یک ماه
هر وقت برگشتم سمتت
ببینم که دوباره ایستاده ای و نگاهم می کنی و لبخند می زنی ...
می شود استاد شهریاری عزیز ...؟!
منم و امیدی که به خود ندارم ، اما به لطف خدای شما و شما دارم ...
استاد جان ، باز هم دریآب دیوانه شاگردت را ...
باز هم دریاب ...


.
.

این که حال ما خوب هست یا نیست را رها کن ...
اصل موضوع آن " اما " ست ، آنجا که میگوید
" اما . . .با تو بهتر می شود ... "

مهم با تو بودنش است ...

.
.

مبارک باشد عیدتان ...



  • پرواز ...

وقتی کسی حال خیابان را نمی فهمد .

پنجشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۵۲ ب.ظ

 


شاعر ، می خوانَد .

از آقای ملک نیا .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • پرواز ...

#نه_به_خشونت_علیه_گورخر_ها

چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۹ ب.ظ

چند سال پیش ها در یک همایشی شرکت کرده بودم در مورد حفظ بلوط . باغ ملی برگزار شده بود . ما یک پروژه ی دانش آموزی داشتیم که به بلوط مربوط بود و به خاطر همین هم رفته بودیم .

یک استاد دانشگاهی بود که اسمش فراموشم شده . می گفت در کشور های اروپایی برای حفظ بلوط ها ، تدابیر حفاظتی گذاشته اند برای پرنده ای که دانه های بلوط را پراکنده می کند . این تدابیر حفاظتی را در نظر بگیرید تا خاطره بگویم برای تان .

دو سه سال پیش با خانواده زدیم به دل کوه های زاگرس که از دامنه تا نوک قله شان بلوط رشد می کند . یک جا دیدیم آتش سوزی شده . زنگ زده بودند به سازمان جنگل ها . نیامدند . مردم هم البته روی آمدنشان حسابی باز نکرده بودند که خودشان افتاده بودند به جان آتش تا خاموشش کنند .

دیشب ، پریشب تلویزیون داشت می گفت پروانه های بلوط خوار دوباره ریخته اند توی جنگل های بلوط .

کارشان چیست ؟ جوانه های بلوط را می خورند .

مسئولین چه می کنند ؟ همان کاری که همیشه ها می کرده اند ، پاس کاری از این اداره به آن اداره!

تدابیر امنیتی گذاشتن برای پرنده های پراکننده ی بلوط ها را بگذارید کنار این رفتار .



البته که طبیعی است این رفتار ها . من نباید حساسیت نشان دهم .

وقتی وزیر آن طور حرف می زند و " حفظ گورخر ها " را تمسخر می کند انتظاری هم نمی رود از مسئولین که برای بلوط فکری کنند !


انگلیس مرکز می زند برای حفظ گونه ها ، ایران وزیر می گذارد برای حذف ِ گونه ها !

معادن و چاه های نفت را دریابید ، اکوسیستم کیلویی چند !؟Image result for ‫گور خر‬‎


  • پرواز ...

ناکام !

شنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۳۰ ق.ظ

نفسی کنارت نفس کشیدن

همه ی آرزویم بود ...






کای وای ز محرومی دیدار و دگر ه ی چ ! 

  • پرواز ...

بیا و شور ِ امشبم باش ...

شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۵۱ ب.ظ
کمی آن طرف تر از حوض سجاده اش پهن بود ، کنار ِ یاس ِ سفید ... نماز می خواند . نماز می خواند که من در را باز کردم . وگرنه مامان بزرگ می گوید خوبیت ندارد دختر شب برود در خانه را باز کند . ولی این را هم می گفت که خوبیت ندارد مهمان معطل بماند پشت در . چادر سفید روی تخت را سرم کردم . چادر رنگی ، هیچ جا به من نمی آید ، جز توی ِ خانه ی مادر بزرگ ... توی حیاط ِ مادر بزرگ .
چادر سفیدم را سر کردم تا بروم در را باز کنم که مهمان معطل نماند . مهمان ، اما مهمان نبود . عمری هم خانه ی مادر بزرگ بود . مهمان اما ، غریبه نبود که خوبیت نداشته باشد نصفه شبی در را برایش باز کنم . مهمان غریبه نبود ، غریبه نبود که چادر سفیدم از سرم افتاد وقتی دست داد ، و دست مردانه اش را خانمانه جواب دادم .
مهمان مانده بود دم در تا بزرگ خانه بگویدش بفرمایید . گفتم بزرگ خانه سر نماز است ، شما بفرمایید . گفت بزرگ ِ خانه خوشش نمی آید نصفه شبی دختر در برای غریبه باز کند . گفتم غریبه نیستی که در باز کردم . گفت هستم دختر ! گفتم بزرگ خانه خوشش نمی آید مهمان ِ خانه معطل بماند دم در . یا الله بگو و بیا ... چادرم را از سر ، سرم کردم . که بروم داخل حیاط ، تا مامان جون ببیند این بار با چادر سفید رفتم در وا کنم . ببیند حواسم هست که خوشش از چه می آید و از چه نه ... مادر اما هنوز سر نماز بود .
گفتم دارد نماز می خواند ، ولی شما بیا . دم در ببیندتان شاکی می شود از من که حبیب خدا رو معطل نگه داشته ام . هر چند که مهمان ِ خانه نیستی ، مهمان ِ چشمی... مهمان ِ دلی ... بیا که دل ِ مادرجون خیلی ساله آماده ی پذیراییه ... چشم ِ مادر جون خیلی وقته آماده ی اومدنته ...
یا الله گفت ، اما آرام . انقدر آرام که مادر جان نشنود . رمضان اگر نبود ساعت بی وقت بود برای مهمانی ... اما رمضان بود ، خیر هم در رمضان شب و روز نمی شناسد . نشستم کنار حوض ، کنار گلدان های ِ سفالی ِ کنار حوض . نشستم به تماشا .
آرام قدم بر می داشت . از روی ادب بود گمانم ...
ایستاد تا مادر سلام نمازش را بگوید . مادر که گفت السلام علیکم و رحمة الله و برکاته ؛ سلام داد . گویی جواب ِ سلام داد . رحمت و برکت خدا تمامش نازل شد به حیاط ِ خانه ی مادر بزرگ .
چشم ها در هم قفل شد . قفل شدن چشم ِ مادر در چشم پسری که عمری نبوده ، پسر ِ بزرگی که ده سال رفته ، می دانی یعنی چه ؟!
چشم ها در هم ماندند ، تا مادر خم شد و از روی سجاده ، تسبیح اش را برداشت .
چشم های دایی دوید روی تسبیح . اشک های دایی پشت سر هم دویدند روی گونه هایش . مادر بزرگ اما محکم بود . ترسیدم . می خواستم به خانه بروم تا قرص های قلب مادر جون را بیاورم . اما وقتش نبود . قلب مادر اگر به هم ریخته بود ، برای این همه سال نبودن به هم ریخته بود . نه برای این یک لحظه ...
دایی گفت تسبیح ِ سبزت هنوز دستته ؟
مادر گفت دستمه .
نه حرفی پیش ، نه حرفی پس !
دایی گفت : همان شاه مقصود اصل مشهد ؟
مادر گفت : که بار آخر سفر مشهدت برایم سوغات آوردی ...
دایی گفت : فروشنده می گفت شاه مقصود هر چی بیشتر دست بخوره ، شفاف تر می شه ... اشکه که نمی ذاره ببینم ، یا واقعا شفاف شده ؟
مادر گفت : دست خورده . شفاف شده . صلواتای بعد هر نماز واسه تو ، شفافش کرده ...ذکرای نذر ِ سلامت تو شفافش کرده . حرف یکی دو سال نیست ، ده ساله دست خورده ... روز و شب دست خورده .
دایی به هق هق افتاد . دیگر جای من نبود . مرد که به هق هق بیفتد ، جای من نیست . مرد که به هق هق بیفتد باید سر بگذارد روی زانوی مادر و راحت زار بزند . مادر که سر ِ پسر گلگیر سفید کرده اش را گذاشت روی پایش ، برگشتم به خانه . آباژور کنار ِ عکس بابابزرگ را که روشن کردم ، چشمم خورد به قرص های قلب . احساس کردم برای همیشه راحت شده ایم از ترس و اضطراب جا گذاشتن شان ، گم کردن شان ، بی وقت تمام شدن شان ...
مامان جون همیشه می گوید چای ِ هل دار ، یا چای دارچین دار ، یا چای با یک برگ لیموی تازه بریده شده اول ِ قدم پذیرایی از مهمان است .
سماور را روشن کردم . استکان کمر باریک ها را گذاشتم روی سینی مسی ، چای هل دار را هم آرام ریختم داخل استکان ها .
 سیاست دخترانه ام گل کرد و دوباره چادر سفید را سرم کردم . یک خوشه یاس کندم و گذاشتم کنار چای ها .
سینی را بردم برای مادر و پسر . مادربزرگ گفت : گفتم جلو غریبه چادر سفید سرت باشه ، نه داییت .
دایی گفت نمی دانست پشت در غریبه نیست ؛ آشنای غریب موندست .
مادربزرگ لبخند زد و گفت درآر چادرت رو . یه استکان چای هم برای خودت بیار .
چادر را از سرم برداشتم . دایی گفت : بزرگ شدی سفید برفی ...
خندیدم ... گفتم یادم رفته بود این طور صدام می زدی .
 یادم رفته بود صدایش می زدم خان دایی .
گفتم خوب شد که اومدی خان دایی .
خندید ... گفت ولی من یادم نرفته بود صدام می زدی خان دایی .


مادر بزرگ شاخه یاس را از روی سینی برداشت و بو کرد . مادر بزرگ با تک تک ِ سلول های شُش هایش یاس را بو کرد . مادر بزرگ میان خنده و گریه یاس بو می کرد . دایی میان ِ خنده و گریه مادرش را نگاه می کرد . و من ... طبق معمول ، بابا بزرگ را گوشه ی حیاط روی تخت تصور می کردم ...

گرامافون را روشن کردم . غوغای ستارگان شروع کرد به پخش شدن . چای برای خودم هم آوردم . چادر سفید را جا گذاشتم داخل خانه و آمدم کنار مادر و پسر . مادر بزرگ هنوز روی سجاده بود ، دایی کنار سجاده نشسته بود ، من رو به روی دایی ...
محمد اصفهانی هم می خواند
امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
باشد رازی با ستارگانم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
از شادی پرگیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمانها غوغا فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
با ماه و پروین سخنی گویم
از روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها
می کاهم از غمهای
ماه و زهره را به طرب آرم
از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لبها ...

.
.
.
.
.
.
.
.
.
حال مرا خوب کن ، جان ِ عزیزت ... حال مرا خوب کن ، جان ِ عزیزت ...حال مرا ببین جان ِ عزیزت !
  • پرواز ...

از عاشقانه ها ..

شنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۴۱ ب.ظ
و یَستعجلونَکَ بالسَّیئه قَبلَ الحسنه و قَد خَلَت مِن قبلِهِمُ المَثُلات . انَّ ربکَ لذو مغفرةٍ للناس ِ علی ظُلمهم و انَّ ربک لشدیدُ العقاب .

و از تو پیش از نیکی تقاضای شتاب در بدی می کنند . در حالی که پیش از آن ها عقوبت ها نازل شده است . همانا پروردگار تو نسبت به مردم با وجود ظلمشان صاحب آمرزش است و پروردگار تو سخت کیفر است . سوره رعد . آیه ی 6

این خدا ، همین خدایی که این حرف ها را زده ، جان می دهد برای پرستش . این خدا ، همین خدایی که انقدر خوب حرف می زند ، انقدر خوب بلد است آدم را آرام کند .
گفته اند سوره مکی است . در تفسیر آمده کفار مکه به پیامبر گفتند اگر راست می گویی بگو خدایت بر ما بلا نازل کند . بببین خدا در جواب کفار چه می گوید به پیامبرش : و از تو پیش از نیکی تقاضای شتاب در بدی میکنند ... در تفسیر آمده در دل این جمله تعجب وجود دارد .
راستی که خیلی از ما هم پیش از آن که خوبی و نیکی بخواهیم از خدا ، دستاویز می شویم به خواستن ِ بدی ها .
سیئة را یک عمر برای ما بدی معنا کردند . اما نگفتند این بدی ، از دید چه کسی است . در معنای سیئه در زبان عرب آمده : هر خصلتی که نفس آدمی از آن خوشش نیاید و از آن ناراحت شود . می بینید ؟ مبنای خیلی چیز ها ذات خود ماست . اگر می گوید از سیئه دوری کن ، عملا می گوید از آن چه روحت را می گذارد توی تنگنا دوری کن .مبنای ِ خدا ، آرامش ماست ...
در معنای تعجیل هم آمده که جلو انداختن کاری پیش از آن که موعدش رسد ...
بدی را می خواهند که هر چه سریع تر به آنان برسد ..
مَثُلات یعنی ناملایماتی که روی می آورد به آدمی و باعث می شود ضرب المثل همه شود .
کفار برای تمسخر رسول ، این چنین خواسته ای داشتند ...
انَ ربک لذو مغفرة للناس علی ظلمهم. این جایش خیلی دوست داشتنی است . این که نوشت " ناس " را می گویم . نگفت مومن ، نگفت مسلم ، نگفت اولیا الله ... گفت ناس ! بی هیچ شرطی گفت ناس . گفت همه ... گفت بی دین و با دین . گفت مسلم و غیر مسلم . گفت همه ...
ببین ؛ همین خدا را می گویم ها ... میگویم همین خدا جان می دهد برای پرستش .
قصه ی دیگری هم هست و آن هم " لذو مغفرة " است . خدا ، به اجبار کسی را نمی آمرزد . دارای آمرزش است . درست که غفور است ، غفار است ... همه ی این ها هست . اما این مغفرت صرف هر کسی می شود که از خودش لیاقت نشان دهد .
 حالا چه مسلم باشد چه نباشد ، چه مومن باشد ، چه نباشد ...
همه ی این ها را گفت ، از مهربانی و مغفرت و رحمتش گفت ، از اینکه برای بنده اش بدی نمی خواهد حتی اگر او بدی طلب کند هم گفت
همه ی این ها را گفت و
یک " وَ " آورد و بعد هم گفت ان ربک لشدیدُ العقاب .
یعنی که حواست باشد همین خدا ... همین خدای مهربان و دارای مغفرت سخت کیفر می دهد ها ...
" و " آورد تا بگوید این خدا همان خدا است . اما اول از مغفرتش گفت و بعد از عقوبتش . اول گفت می آمرزد ... و آخر آیه حرف زد از کیفر . یعنی که رحمتش پیشی گیرنده است بر کیفرش ...
همین خدا را می گفتم ها ... همین خدا !

  • پرواز ...

بسم الله ...

جمعه, ۵ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۳۴ ب.ظ

اللهم اغفرلی ما انت اعلم به منی ، فَان عُدتُ ، فَعُد علیَّ بالمغفره . اللهم اغفرلی ما وَایتُ من نفسی و لم تجد له وفاء عندی. اللهم اغفرلی ما تقربتُ به الیک بلسانی ثم خالَفَهُ قلبی . . . 

اللهم اغفرلی رمَزاتِ الحاظ ، و سقطاتِ الالفاظ ، و شَهواتِ الجنان ، و هفَواتِ اللسان ...



خدایا .. از من درگذر آنچه را از من بدان داناتری، و اگر بار دیگر به آن بازگردم تو نیز به بخشایش باز گرد . خدایا ! آنچه از  اعمال نیکو که تصمیم گرفتم و انجام ندادم ببخشای ...

خدایا ! ببخشای آنچه را که با زبان به تو نزدیک شدم ولی با قلب آنرا ترک کردم . خدایا ! ببخشای نگاه های اشارت آمیز و سخنان بی فایده و خواسته های بی مورد دل و لغزش های زبان را ...



رسید رمضان ...

  • پرواز ...

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت ...

پنجشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۲۲ ق.ظ

پرده ی اتوبوس را کنار زدم . 

یکی یکی قبر ها را برای هزارمین بار نگاه کردم . آن زن و شوهر جوانی که کنار هم دفن شده اند ، این بار مهمان داشتند . کمی آن طرف تر بالای سر قبر آن پیرمرد کراواتی یک دختر جوان ایستاده بود .

برای وسط هفته دیدن آدم در بهشت زهرا خیلی عجیب است ؛ مگر آن که کسی تازه فوت شده باشد و تشییع باشد . 

مردم تهران انگار راحت ترند با تحمل ِ دل تنگی تا تحمل راه ِ دور ...

.

.

رها کنم این ها را ... آمدم که بگویم 

خیلی سخت است اینکه : 

آدم از یک جایی‌ به بعد دیگر نتواند 

کسی را که " باید " دوست داشته باشد ؛

دوست داشته باشد ...




دلم دیگر‌ توانش را ندارد ...

به اشک های صبح ؛ قسم ...

  • پرواز ...

من ندارم سر یاس ، با امیدی که مرا حوصله داد ...

شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۲۶ ب.ظ
دیشب توئیت کسی را فرستادم توی گروه رفقایم . یکی از آن ها که به نسبت صمیمی می انگاشتمش ، ریپلای کرد که " تف به شرف آن هایی که از اسم مستضعف سوء استفاده می کنند " .
این که من تا چه حد از این پاسخ بهت زده شدم ، بماند ... این که انتظار چنین حرفی را از دوست نداشتم هم ...
تنها جریان گفتمان انقلاب بداند اگر روزی اسم مستضعف از جامعه حذف شود ، مقصر است . اگر آوردن اسم ِ مستضعف به معنای سوء استفاده از احساسات مردم باشد ، " او " مقصر است چرا که در عمل نشان نداده آن را که در حرف مدام تکرارش کرده . اگر مستضعف ها فراموش شدگان چهار ساله و زنده شدگان ِ انتخاباتی باشند ، مقصر است . اگر سمت و سوی تصمیمات دولت سوی ِ این قشر نباشد ، مقصر است که خاموش مانده و تنها دیده ... باید پاسخ دهد ؛ که فرمود :
ولکن الله یَـابی اَن یـَعصی فی اَرضِه و اولیاوه مَسکوت ...


.
.


خوش حالم بابت ساعت ها وقتی که برای ده ثانیه نوشتن ِ یک اسم صرف کردم .
فعالیت ما بسته به وجود یا عدم وجود کسی نیست ، ما تنها خواهان ِ یک کاتالیزوریم برای کار ها ... کاتالیزور هم نباشد ، کار ها پیش می روند ... هر چند سخت ... هر چند دیر ... اما پیش می روند .
پیش اگر نروند ، ایراد از ماست !

.
.

بابت چهار سال مدرسه ی مذهبی درس خواندنم ، بابت چهار سال پول هنگفت دادنم ، باید یک چیز هایی می آموختم که نیاموختم ...
من یقین دارم که حساب این هم کشیده خواهد شد . به بچه هایی که حالا دیگر چشم هایشان نمی بیند ، گوش هایشان نمی شنود ، قدرت تصمیم ندارند ، لای انگشت های دست شان سیگار است ؛ قسم !

.
.

و اما بعد ...
تلخی قصه آن جا بود ، که انگشت اشاره سمت من گرفته شد بابت ِ محجبه بودنم ؛ و کسی با نیشخند گفت خوب شد دوباره نیفتاد دست این قماش ...
و لابد نمی دانست
من هر وقت پوچ می شوم از انگیزه ؛ تنهایی تهران را گز می کنم که مردمش را ببینم تا انگیزه بگیرم . مردمش را ... همه ی مردمش را ... از یافت آباد پر دردش تا زعفرانیه بی دردش ...
یقین دارم نمی دانست و گرنه که نمی گفت این حرف را ...

.
.

هدف ایران بود ، ایران هم هست ...
بنفش و غیر بنفش ندارد .
روحانی اگر انتخاب من نبود ؛ انتخاب هم وطنانم بود . پس پای ِ انتخاب هم وطن می مانم !
  • پرواز ...

از کرامات نسل ما اینست که ...

شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۵۴ ق.ظ

همه ی این دو هفته به کنار ...

ضربه اصلی رو صبح خوردم که وقتی یکی از بچه ها عکس وزیر کشور رو فرستاد ؛ پر سر و صدا ترین دانشجوی حامی روحانی پرسید

این کیه بچه ها ؟؟؟


.

.

.


تلگرام دیواری نداشت که سرم را به آن بکوبانم !

  • پرواز ...

جان من این همه بی رحم چرایی ؟؟

چهارشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۴۷ ب.ظ

بی رحم اگر نبودی

که معشوق نمی شدی ...





.


چشم هایم را اگر توان بود ، تا صبح برایت می نوشتم .

  • پرواز ...