سوران ...

تماشاگه پرواز ...

سوران ...

تماشاگه پرواز ...

۱۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

الفت هستم !

يكشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۲۰ ق.ظ

من نه مادر شهیدم ، نه همسر شهید ، نه فرزند شهید ،نه خواهر شهید !
اما با این حال
یک وقت هایی حس میکنم

 مثل الفت ِ شیار 143

یونسی دارم

که گمش کرده ام!

اما نمی دانم چرا 


مثل الفت ِ شیار 143 


امیدوار نیستم به آمدنش ! . . .



  • پرواز ...

تعمیر کار من

يكشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۱۹ ق.ظ

امروز که داشتم دوچرخه دختر دایی کوچولویم را درست میکردم

وقتی دیدم رکابش سفت است و نمیتواند رکاب بزند

روغن کاری اش کردم ،

خدا جآنم

اگر می بینی سخت شده ام

اگر می بینی سخت راه میروم

به خاطر این است

که شدیــــــــــــــدا

به روغن کاری ات محتاجم...


تعمیرم کن ، دوباره !

  • پرواز ...

تنها...

يكشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۱۶ ق.ظ
آ خدا !

امشب که تنها اَم

به این نتیجه رسیدم که

" من از تنهایی واهمه ندارم "

دروغی است که دارم به زور به خورد ِ خودم میدهم...


تازه الآن که تو هستی
جهنم ؛ بدون تو
چه خاکی به سرم بریزم؟
فکری کن به حال این بنده ی ترسویت...
 
  • پرواز ...

منم !

يكشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۰۶ ق.ظ
آدم باید کسی را داشته باشد
که یک وقت هایی با حال داغون برود پیشش و بگوید :
 
ببخشید ! بازم منم... جای دیگه ای نبود که برم ؛ بازم اومدم اینجا . . .

  • پرواز ...

بی قراری شبانه !

يكشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۲۶ ق.ظ

بعد از مدت ها از تهران کنده شدم و آمدم تا تنهایی هایم را با تنهایی های مادربزرگ شریک شوم...

آمدم جلوی در خانه ! جلوی در ِ یاسی حیاط مادر بزرگ که رسیدم دیدم یک خانم پیری دارد با عصا توی کوچه میرود!

حتی لحظه ای ذهنم قد نداد که آن خانم پیری که با عصا راه می رود مادرجون من است!

همین که از ماشین پیاده شدم صدای آن خانم پیر مرا به خودم آورد!

وااااای . . .خدای من ... چه می بینم؟

این خانومی که دارد می آید سمت من ، این خانومی که عصا دستش گرفته و دارد پیشانی مرا می بوسد ، این خانومی که از وقتی رسیده ام مدام قربان صدقه ام می رود ، مادر جون ِ من است؟!

پس کو آن قد رشیدش ؟ همانی که همیشه بهش افتخار میکردم و میگفتم مادر بزرگ من پیر نیست ! صورتش چین و چروک دارد اما... قدش خمیده نیست... مادر بزرگ من بی عصا راه می رود ! مادر بزرگ من . . . از خودم بلند تر است! پس چرا این خانوم پیر شبیه مادر بزرگ من نیست؟


مادربزرگ حرف میزند ، حرف که نه... طبق معمولش دارد دعایم میکند... دارد قربان صدقه ام میرود ... و من... تمام فکرم به عصاست ! به چوب دستی اش . هی میخواهم بگویم مادر جونم نبینم این طور زمین گیر شده ای ! اما... نمیتوانم ! نمیتوانم وسط حرفش بپرم! نمیتوانم وسط قربان صدقه هایش بپرم!

ظهر که خوابید صدای ناله هایش ، تنم را می لرزاند ! آن قدر که برای فرار از شنیدن صدای ناله های او هنزفری را توی گوشم گذاشتم و تمام مدت به صفحه لپتاپم خیره شدم و خودم را درگیر هزار جور نرم افزار کردم که نشنوم صدای ناله های عزیز دلم را ... که نبینم قد خمیدگی مادر بزرگ جانم را...

شب .. پی بهانه بودم برای نخوابیدن ! می دانستم خوابم نمیگیرد و اگر بخواهم خودم را به خواب بزنم که مادر جان فکر نکند ناراحتم آن قدر فکر میکنم که به مرز جنون کشیده میشوم...

به بهانه ی ماه مبارک ، سراغ مفاتیح را از مادر بزرگ جان گرفتم و گفتم مادر من تا سحر بیدارم . شما راحت بخواب. و مادر هی میگوید بچه از صبح تا حالا یه ذره هم استراحت نکردی. چشمات درد میگیرن ! برو بخواب.

و من... هر طور که شد آمدم توی اتاق تَهی!

من حالا ، زیر قاب عکس ِ بابا بزرگ نشسته ام و دارم از شکستگی مادر بزرگم مینویسم.

مادرجون هر شب اسم تک تکمان را می برد و دعایمان میکرد...  تک تک بچه هایش ! داماد هایش ! عروس هایش! نوه هایش...

بعد هم صلوات هایش را می فرستاد و میخوابید...

حالا.. اما... صدای دعا کردن هایش گم شده در صدای ناله هایش...

من ،

تَه ِ اتاق تَهی ؛ زیر قاب عکس بابا بزرگ ، جلوی مفاتیح نشسته ام و هنزفری را توی گوشم فرو کرده ام و دارم غصه ی پیر شدن او را می خورم... دارم غصه عصایش را میخورم. دارم غصه ی خم شدن قدش را میخورم...



من تاب ِ دیدن ِ خم شدن ِ قد مادر بزرگم را ندارم...

آن وقت ،،،

علی علیه السلام

دید که جآنش ، در اوج جوانی پیر شد...

قد خم کرد...

قامتش دو تا شد...


من طاقت ِ شنیدن ناله های مادربزرگ را ندارم

آن وقت ،،،

زین اَب ؛ یک شبی نشسته بود و وصیت های مادرش را می شنید....



پ.ن:

لعنت بر واتس آپ ، وایبر که این مدت . . . جای نشان دادن قد مادر بزرگم ، جای نشان دادن عصایش ؛ هی لبخندش را نشانم میداد. . . 


  • پرواز ...

. . .

شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۵۵ ب.ظ

آ خدا

من گــُـمَت کردم درست ؛


ولی


تو که مرا گــُم نکردی...

  • پرواز ...

اهدنا الصراط المستقیم

شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۵۵ ب.ظ

خدا ، میگویم بیا یک کاری کن !
مرا جوری هدایت کن
که بعد از این یک ماه
که دست های شیطان باز شد و برگشت سراغم
من ِ جدید را که ببیند کُپ کند !

جوری که دو دست بر سر بکوبد و بگوید
فکر ِ همه چیز را می کردم جز این که این بنده هدایت شود!

خدا ! جان ِ من ؛ این یک بار نگذار جلوی شیطان ضایع شوم...

مَحرَم ِغم  شدم ای یار مرا یاری کن

  این دو ماه از دل ما خوب نگه داری کن


  • پرواز ...

قهرمآن

پنجشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۳۲ ب.ظ

آقای قهرمان ِ من...

نمیدانم چه شد که این اولین روز ِ ماه مبارک 

دلم گره خورد به نام ِ مبارک شما..

ابالفضل ... 

دلم نگاه میخواهد! از جنس فضل ... از همان هایی که همیشه از جانب شما حسش کردم...


  • پرواز ...

چالش حجاب 3

چهارشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۵۹ ب.ظ
من نمیدانم مملکت ما چه قدر دانشمند نیاز دارد . چه قدر استاد دانشگاه فیزیک . چه قدر پزشک . چه قدر ریاضی دان و چه قدر شیمیست!
من نمیدانم چرا مملکت ما هیچ وقت اعلام نیاز نکرده نسبت به طراح لباس !
چرا هیچ وقت فرهنگمان قدر علم  ِ زیست برایمان مهم نبوده ؟
اگر زیست زنده کننده [جسم است ، مگر غیر از این است که فرهنگ هم زنده کننده روح است. پس چرا هیچ وقت برای فرهنگ برنامه نریخته ایم.

شمایی که این پست را میخوانید اگر دختر باشید که قطع به یقین حرف هایم را می فهمید اگر هم که مرد باشید ؛ کمی پای درد دل مادرتان ، خواهرتان ، همسرتان بنشینید درک خواهید کرد.

من هیچ وقت از خرید ِ تابستانه لذت نبرده ام. چرا که همیشه باید یک خیابان را هزار بار بالا و پایین بروم تا شاید یک لباس مناسب پیدا کنم.
مانتو خریدن دردسری است برای خودش!
اول آنکه مانتو با بلندی ِ " کافی " ( بدون پیروی از مُد های ناموزون ) که به سختی پیدا میشود.
اگر هم پیدا شود که حتما آستینش سه ربع است ! که این دختر را مجبور میکند در گرمای تابستان حتما یک ساق هم دستش کند .
یا اگر مانتویی پیدا شود با قدِ مناسب و آستین ِ بلند ، حتما تنگ ِ تنگ است !
یا یک رنگ فوق العاده جیغی دارد که هر چه بالا و پایینش میکنی می بینی با سیاهی چادرت جور در نمی آید . (البته من در این مورد هیچ وقت نفهمیدم که چه عیبی دارد کسی زیر چادرش یک لباس صورتی بپوشد !؟ از خیلی ها هم پرسیدیم ولی جوابی که اساسی قانعم کند نشنیدم)

گیریم که اصلا مانتو هم پیدا کردیم و خریدیم. حالا شلوار را چه طور میتوان پیدا کرد. آن هم این روز ها که... ساپورت کلا نسل شلوار را منقرض کرده است. شلوار های لی ، تنگ ، با مدل های عجیب!

شاید من دیوانه باشم ، که وقت تیشرت خریدن قبل از رنگ و مدل و هر چیز دیگری نظرم معطوف میشود سمت نوشته های انگلیسی روی تیشرت! شاید دیوانه باشم که در حال ِ خرید مدام دیکشنری موبایلم را باز میکنم تا معنی کلماتی را که نمیدانم پیدا کنم ، که هر لباسی را با هر جور نوشته ای نخرم !

بعد تر بدبختی عظیم وقتی است که میخواهی بروی مهمانی ! هزار جور بازار و پاساژ و مرکز خرید دارد این تهران اما هیچ کدامشان نمیتوانند پاسخگوی دختری باشند که میخواهد لباس مناسب با قیمت مناسب به تن کند !

اصلا گیریم هیچ کدام این ها مشکل نباشد . طرف میرود چادر بخرد! قیمت پرسیدن همانا و پشیمانی از خرید هم همانا !
مثلا میخواهی یک چادر بخری ... همین که قیمت مریخی اش را میگوید و تو در جا کُپ میکنی ، شروع میکند به توضیح دادن !
چه میدانم !
مثلا این جنس الگانس است ! ژاپنی است ! کش آن از ایتالیا آمده ! نخ آن مال ترکمن هاست ! خیاطش فلان کس بوده ! طراحش فلان کس بوده !
انقدر میگویند و میگویند که تو ... را از هر راهی که شده گول بزنند.
و خب بعدا برایت سوال پیش می آید یعنی ما انقدر خاک بر سریم که حتی نمیتوانیم جنس چادر را خودمان بزنیم ؟ باید از ژاپن وارد کنیم؟ اصلا حتما باید الگانس باشد ؟ نمیشود سمند که ایرانی هم هست باشد؟
چرا باید انقدر لباس های حجاب گران باشند ؟؟؟

چرا هیچ وقت ، هیچ کداممان به خاطر دین تصمیم نگرفته ایم طراح لباس شویم و آن وقت همه در بوق و کرنا میکنند که ما فقط به خاطر دین درس میخوانیم !
خب شمایی که داری به خاطر دین درس میخوانی ، نمیشود یک زحمتی بکشی به خاطر دین طراح لباس های محجبه شوی ؟ یک طراح  ، با قیمت های مناسب ، خوش ذوق با سلیقه ... که جوری لباس برایت طراحی کند که دیگر مجبور نشوی هزار جور مغازه و پاساژ را برای خرید بالا و پایین کنی...

چرا ما الکی الکی هی میخواهیم کارهایمان را به خدا ربط دهیم ؟!
من که از استعداد خیاطی تهی ام... این که میگویم تهی یعنی پس از تلاش های فراوان به تازگی یاد گرفته ام یک دوخت ساده بزنم!!!!!!
اما شمایی که هم استعدادش را داری هم توان مالی اش را ، نمی شود یک تلاشی کنی؟
من که خدا نیستم بخواهم سهم ثوابش را بگویم ، اما بعید میدانم طراحی لباس به خاطر خدا ، کم از درس خواندن به خاطر خدا داشته باشد. . .

  • پرواز ...

نا امید از در رحمت مشو ای باده پرست . . .

چهارشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۲۶ ق.ظ

به نظرتان یک عدد خاک بر سر که نه رجب را فهمید نه شعبان را حالا

با چه رویی می تواند بساطش را جمع کند و  رمضان را مهمان خدآ شود؟ عایا ؟

.

.

آ خدا !

" شِمی " را به یاد داری ؟( شِمی مخفف نام همسایه مان است، البته خدا که میداند برای شما معرفی اش کردم.)

یادت می آید به چه بد بختی پول جمع کرد تا هم سرش را ببرد آلمان تا پروفسور سمیعی عملش کند؟

بعد که برگشت چه گفت؟

سرش را گذاشت روی شانه مآدر خانوم و زار زد و گفت : دیگه هیچکی ! دیگه امیدم به هیچکی نیس... الا خود خدا. . . اونا که خدا نیستن هی میگن بهش امیدی نیس...

الآن دقیقن ِ دقیقن حس شِمی را دارم!

از عالم و آدم پناه آورده ام به خودت...

به جایی رسیدم که حتی پروفسور سمیعی هم نمی تواند روحم را عمل کند !!!!

بعد هی یکی توی ذهنم میگوید دیگه امیدی بهت نیست...دیگه هیچ امیدی بهت نیست !

ولی.. کور خوانده اگر فکر میکند من ، نا امید می شوم از فضلت...


آ خدا . . . 
بگذار بگویم که از تمام ِ این و آن بُریدم...


پ.ن:

به پیشنهاد دو دوست اگر پست های حجاب را پشت سر هم ننویسم ، بهتر است.


 


  • پرواز ...