سوران ...

۱۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

باذن الله و باذن ولی الله

تو پری وار ؛ همیشه آن سوی پرچین رویاهای من بودی .. پیراهنی سر تا پا سفید ؛ با دامنی چین خورده .. نشسته زیر ِ درخت های باغ ِ گیلاس ت ... تو آن سوی پرچین و من این سوی ؛ با دستی پر از یاس
و با دلی پر از حسرت برای ریختن تمام یاس ها روی دامنت و گذاشتن ِ شکوفه ای بر سیل ِ گندمگون ِ مو هایت ...
تا دستم به دستت نمی رسید ؛ فاصله ی بین مان فرسخ ها بود از نگاهم ؛ حتی اگر کنارم می ایستادی ، شانه به شانه ام ..
تا انگشتانم فضاهای خالی ِ بین انگشتانت را پر نمی کرد ؛ خلا نداشتنت پر نمی شد ...
بــآنــو جـآن ..
چه شد که خدا تو را خلق کرد ؟!
که تو را هم سایه ی خانه ی من خلق کرد ؟!
که بیایی ، ببینمت ، از ره به درَم کنی و بخواهمت !؟
راستی ؛ خودم دیده ام که سپیده نزده ؛ زیر یکی از همین گیلاس ها سجاده پهن می کنی و دست به دعا بر میداری ..
حقیقتش را بخواهی گه گاه با خودم فکر میکردم " یعنی دست هایش برای ِ خواستن ِ چه کسی بالا رفته ؟! "
بعد ها با خودم می گویم تو ..
تو و این همه زیبایی .. محال است چشم هایی ؛ چشم های ِ ماهت را گرفته باشند ...
راستی بآنو جآن .. شما که اهل نمازی و دعا
مگر نگفته اند همسایه از همسایه ارث می برد ؛ هوم ؟!
دلت را می خواهم ؛ به حکم همسایگی ...
دلم را قبل تر ها به نامت زده ام ؛ از همان روز هایِ نخستین ِ  آمدنت ...
می دانی ؟ من دل از تمام شهر کنده بودم و پناه آورده بودم به این گوشه ی دنیا ... خانه ای بنا کردم ؛ برای خودم . آن قدر به تنها ماندنم و تنها دوام آوردنم ایمان داشتم که خانه را به اندازه ی یک نفر بنا کردم . اما...
اما درست همان روزی که تو هم دل کندی از شهر خودت و پناه آوردی به همین گوشه ای که من پناهنده اش شدم
از همان روزی که عطر بهارنارنج لبخندت هوای ده را آکنده کرد و پاکی ِ زلال چشم هایت ؛ رودخانه ی ده را غسل داد
احساس کردم هوا کمم می آید ؛ احساس میکردم مدام تشنه ام ... تشنه ی آب رودخانه ...
از همان روز ها بود
که خانه تنگم آمد ... از همان روز ها بود که تنها دوام آوردن ؛ سختم شد ... از همان روز ها بود که ...
که به فکر کمی بزرگ تر کردن ِ خانه افتادم . قدر جا شدن یک فرشته ؛ کنار ِ خودم ...

بانو جان ..
پرچین های ِ بین باغ های خانه های مان ؛ معطل ِ زبان باز کردن ِ تو اند به " بله .. "
برای کنده شدن از زمین ...
برای کنده شدن از وسط ِ رویابافی های من ؛ مِن باب وصالت ...

 

یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...

باذن الله و باذن ولی الله


یک شب هایی می رسد ؛ عجیب .. غریب ..

که هر جه قدر بالا پایین شان می کنی ؛ نمی فهمی شان ...

تلگرامم را باز میکنم . نگاه میکنم به کانال هایی که عضوشان هستم . آنتی بیوتروریسم. کشتار بیولوژیک . خبرگزاری فارس . حسینه ی انقلاب. medical biotechnology . microbiology news. جنبش های اصلاح سبک زندگی و مبارزه با تراریخته ها . فعالین انجمن . بسیجی که اخیرا دوباره دعوت کردند و رد کردم . پژوهش های زیست فناوری و ...  همه را بالا و پایین می کنم و رغبت نمی کنم حتی یک دانه را باز کنم .

همه را نگاه میکنم . آهی عمیق می کشم .

بیرون می آیم . از یکی یکی شان .

می دانید ؟ آدم یکهو می بُرد ! یکهو به خودتان می آیید و می بینید دنیا دارد دور سرتان می چرخد .

طاقت آوردن از یک جایی به بعد دشوار می شود . دانستن ؛ گاهی بدترین ضربه ها را به آدمی می زند . از فارس بیرون آمدم . آدم خسته می شود که هر روز بشنود فلانی دزدی کرده ، فلان کشور انقَدَر کشته داده ، دوباره بین دو جناح درگیری سیاسی ست و افتاده اند به جان هم . اقتصاد مملکت لنگ است . بیکاری موج می زند . فقر بیداد می کند . اعتیاد فراگیر است .  باید بی خبر باشم . بی خبر باشم از اینکه ویروس زیکا دوباره در یک کشوری پخش شده .  بی خبر شوم از این پس . مهم نباشد برایم که چه دارد می شود . به من ربطی ندارد که کدام یکی این آدم ها خوب است و کدام یکی بد ؛ وقتی همه ثابت کرده اند در دروغگویی همه شان با هم در سکوی نخست ایستاده اند .

از همه بیرون می آیم . پر شده ام . لبریز شده ام از شنیدن این حرف ها ... این خبر ها ... این ...

فقط می ماند گروه شعر . شعر شاهد . ژیوا که کانال مهرناز است . شعر و ادب . گروه دلواژه ی فاطمه و یک عالمه متن ...

همه را می خوانم . اما اینجا هم پر است از خبر ناگوار . از رفتن . نبودن . نخواستن . پس زدن . کم آوردن . نتوانستن . نشدن .

پی وی ها را یکی یکی باز میکنم . هیچ کدام را جواب نمیدهم .

گروه خانواده را باز میکنم . می بینم پسر خاله یک عکس از مادربزرگ فرستاده . ایستاده داخل حیاط ِ خانه ی خاله .

عکس مادربزرگ را بر می دارم و می گذارمش روی پروفایلم و با خودم فکر میکنم کاش الآن این جا بود یا کاش الآن من پیش ِ او بودم . کاش زیر درخت ِ گردوی ِ خانه ی خاله ؛ درست کنار استخر بزرگش می نشستیم و مادربزرگ کمی از بابابزرگ می گفت ... کاش من الآن این همه بزرگ نبودم . کاش همان دختر بچه ای باشم که به خاطر عادت نداشتن به یادداشت کردن هیچ وقت حتی نمی دانست که مشق های فردایش چیست و باید از دوستانش می پرسید . دختر بچه ای که فکر میکرد بدبخت ترین آدم های دنیا نگار و شهریار اند ؛ چون بعضی وقت ها مامان و بابای شان با هم دعوا می کردند .



داداش صدایم می زند . که بروم فصل دو سریال ِ بیست و چهار را ببینم . آن قسمتی که نینا ؛ جک را گروگان گرفته و پالمر به جک باور می گوید خواسته اش چیست و جک میگوید فقط به دخترش بگوید " دوستش دارد " ... آن قسمتی که پالمر اشکش سرریز می شود . آن قسمت که جک باور توی هواپیما روبه روی نینا مایر می نشیند و از تری میگوید و میگوید یک شب قبل از کشتن تری توسط نینا ؛ تری با دیدن ِ یک بستنی فروش چه قدر ذوق کرده و با یک پیرزن چه قدر گرم گرفته . جک می گفت من هیچ وقت نتوانسته ام با یک غریبه انقدر خوب باشم . میگفت تری انگار سال ها آن پیرزن را می شناخته . جک به نینا می گفت : آن شب با تری قدم می زدند و تصمیم گرفته بودند که از این به بعد با هم باشند ...

اما فردایش ؛ نینا تری را کشت .


داشتم به این فکر میکردم که لابد جک به پالمر گفت این خبر را به دخترش برساند که حسرت گفتن ِ " دوستت دارم " ی دیگر نمانَد روی دلش ...و با کشته شدنش به دست نینا ؛ حسرت ِ شنیدن ِ دوستت دارمی دیگر نماند روی دل ِ کیم باور ! 

داشتم به این فکر میکردم که تری باید با یک دل ِ آرام ؛ حتی بعد از آن همه اتفاق از دنیا رفته باشد بابت ِ قول و تصمیم جک !

این طبیعی است که آدمی که تا خرخره پر شده وسط سریال اکشن 24 ؛ گریه اش بگیرد.به خاطر جک و تری و کیم و حتی پالمر و همه ی مردم لس آنجلس که بیخبرند از وجود یک بمب هسته ای در شهرشان گریه اش بگیرد ! طبیعی است که بالش را بگذارد روی چشم هایش و بگوید چشم هام خسته شدن تا برادر کوچکترش گمان نبرد به دل نازکی ِ خواهر بزرگش  ... محمد جلوی پایم بلند شد . دلم میخواست شانه هایش را بگیرم و بگویم محمد ِ امینم ؛ یک روزی می رسد که سختی های مشق نوشتن و بدبختی های درس پس دادن به معلم ها ؛ می شود حسرتت ! یک روز هایی می رسد که اصلا نمی دانی چطور می شود صبح را شب کرد ! 


اما محمد کوچک است . خیلی کوچک است برای این حرف ها . مثل من که آن روز ها نمی فهمیدم بابا چه میگوید ... محمد باید هنوز درگیر بپر بپر هایش باشد . باید بیاید خانه و یواشکی بدون اینکه کسی بفهمد که خانه آمده بیاید توی اتاقم و بگوید شایان پریده روی سرش و آدامس چسبانده به موهایش ! باید بماند توی اتاق تا من بروم با لطایف الحیلی از اتاق مامان اینها قیچی آرایشگری گیر بیاورم و با مهارت آرایشگری نداشته ام ؛ موهایش را کوتاه کنم که مامان از دست شیطنت هایش عصبانی نشود . بعد هم موهایش را لای هزار دستمال بپیچانم و بگذارم گوشه ی کوله پشتی ام که ظهر که می روم باشگاه بینیدازمشان داخل سطل آشغال ! محمد بچه است . خیلی بچه تر از آن که بفهمد

یک روز هایی

زنده ماندن

واقعا دشوار است ..

نباید به او حرفی بزنم . باید فکر کند که دردناک ترین ضربه ای که ممکن است در زندگی بخورد ؛ همین کتک کاری های بچگانه است ... باید لااقل چند سالی را " زندگی "کند .. همیشه هم دانستن و خبر داشتن خوب نیست . باید لااقل تا بچه است کمی از بی خبری هایش لذت ببرد ...




پ.ن:

گمان میکنم این پست پراکنده ترین پست سورانم باشد !



یا رادَّ ما قَد فاتَ ...


  • پرواز ...

باذن الله و باذن ولی الله


تاریخ پانزدهمین روز مرداد را به اسم عباس جــآن بابایی زده ...

حقیقتش واژه ای ندارم که از عباس بگویم ...




می دانم توی مرام تان نیست بی معرفتی... میدانم ...  میدانم زیر حرفتان نمی زنید ...

یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

در حسرت ِ لذتی بردن چون او ...

چهارشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۱۹ ق.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


نشسته بودیم به شعر خواندن . اول شعر خوانی ، شرح ِ پریشانی ِ وحشی را خواندم . لبخند بود که روی لب ها می نشست . بعد او کمی عطار خواند . دوباره نوبت به من رسید و این بار لیلی و مجنون و شرح ِ ماجرای قاصد ِ لیلی که نامه ای از لیلی برای مجنون برد را خواندم ...

چای می نوشیدیم ... اوقات خوبی بود ... دیوان عراقی اش را برداشت و گفت یک شعری هست که از همه بیشتر دوستش دارم . آن را میخوانم ... باید بگویم خیلی وقت بود که شعری این طور به عمق جانم ریشه ندوانده بود ...


ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی

چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی

همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان، بر آستانت

که رقیب در نیاید به بهانهٔ گدایی

مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نماید

که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی

در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟

به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی

سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟

که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی

به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟

که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟  :))

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟

به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

در دیر می‌زدم من، که یکی ز در در آمد

که : درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی ...


من پشت سر هم تکرار می کردم " که برون در چه کردی ؟ که درون خانه آیی ؟؟ " و حسرت از پی ِ حسرت می کشیدم و او ... پشت سر هم تکرار میکرد " که درآ ، درآ ، عراقی ، که تو خاص از آن مایی ... " و لذت از پی لذت می برد ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

تقاضای خواهرانه ...

سه شنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۴۵ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


امروز کارم گیر ِ یک خانمی شده بود . چند دقیقه ای در آن شهرک منتظرش ماندم ، اما دیر آمد . وقتی که آمد عذر خواهی کرد بابت دیر رسیدن و منتظر نگه داشتن من . و برای علت دیر کردنش گفت " ببخشید ، دم در نگه ام داشته بودن که یه چیزی گرو بذارم ، چادر بهم بدن که اجازه ورود داشته باشم " ...

با این حرف مرا به خلسه برد .

امروز داشتم به این فکر میکردم که حرمت ِ چادر از روزی در ایران ِ اسلامی شکسته شد که ترکیب " چادر اجبار " ساخته شد . نمی دانم چه کسی ساختش ، چه کسی ابداعش کرد ، چه کسی برای اولین بار به کارش برد . اما همین که به کار برد ضربه ی مهلکی زد به چادر و اختیار ...

هنوز هم که هنوز است فراموشم نشده که آن روز ها ، روز های نخستین ِ چادری شدنم ، چه برخوردی از دوستانم دیدم . اولین میهمانی که جرئت کردم و با پوشش جدیدم به دیدن ِ دوست هایم رفتم ؛ غــزل با ترحمی که برخاسته از رفاقت ِ عمیقش بود و من باب ِ هم دردی با چشم هایی که معلوم بود بابت ِ من مملو از ناراحتی شده ؛ گفت :

اصلا در مورد بابات این طور فکر نمی کردم که یه روزی مجبورت کنه به چادر سر کردن . اصلا بهش نمیومد ...

حرفش لب هایم را به نشانه ی خنده از هم باز کرد و گلویم را با بغض بست ...  بغضی که هنوز هم که هنوز است گره اش وا نشده ...


جامعه ی آن روز ها ، همان طور بود ... بچه دبیرستانی هایی که چادری می شدند زور پدر و مادر بالای سرشان بود و این سخت بود که بخواهم توضیح دهم رفیق شان نه به اجبار پدر ، نه به اجبار مادر ، که به خواست خودش چادر سرش کرده ... چون در مدرسه ای بودم که شرط ِ اولش " چادر اجبار " ی بود ...

هنوز هم ناراحتم ، من باب ِ " چادر اجبار " بودن ِ بعضی مدارس ، بعضی دانشگاه ها ، بعضی گروه ها ... ناراحتم بابت ِ این اسمی که تمام ِ " استقلال " ِ یک زن چادری را سرکوب میکند و در جامعه او را فردی نشان میدهد که عقایدش ، وابسته اند به عقاید پدر ، همسر ، رییس ، مدیر و ...  من با تمام وجودم ایمان دارم به حجاب . یا بهتر بگویم به " معــــجــــزه ی حــجـــاب " ...  چادر هم اگر اغلب اوقات به سر میکنم بابت ِ تقدسش است ... نه اجبارش ... بابت اینکه ...

قبلا هم گفته بودم ؛ ( این پست ِ کوتاه ) دوست دارم در آغوش بـــآنو فـــاطــمه بودن را ... در آغوش ِ حضرت ِ حـــیـــا بودن را ... و این تنها یک علاقه است . نه اجبار .  مثل کسی که علاقه دارد لباسش ، لباس ِ فلان هنرپیشه باشد ... خب این طبیعی است یک نفری مثل من یک وقت هایی هوس کند که لباسش ، مثل لباس ِ  زنی باشد که پیشه اش هنر ِ بندگی حضرت رب بود ... 



امان ... امان از این بغضی که دوباره امروز در گلویم ریشه دواند ... امان ...

همیشه با مرد هایی که ظهر های مرداد ماه با لباس های آستین کوتاه ِ نازک و یقه بازشان بیرون می رفتند و بعد هم  می نشستند زیر باد کولر و دم از حجاب می زدند و پست از چادر میگذاشتند سر ستیز داشتم ... همیشه به این فکر میکردم اگر پدر من مثل این مرد های بیرون بود و با آن لباس ها نه با این لباس سنگین ِ کت و شلوار که به خواست مادرم پوشش همیشگی اش شده ؛ هرگز اندرز هایش در مورد حجاب را قبول نمی کردم ... که به قول ِ آن بچه مذهبی بلاگر " حیا نشانه های ریزی دارد ... "  . با این اوصاف ببخشید اگر در این پست از مرد ها می خواهم ؛ از حجاب و از محجبه ها مدح نکنند ؛ چرا که چون منی ، حتی ذره ای هم اهمیت نمی دهد به خواست ِ یک مرد ؛ در مورد پوششش ... حتی یک درصد هم برایش مهم نیست رضایت ِ یک مرد ... که تنها چیزی که مهم است عقل و تجربه ی شخصی خودم است ... نه رضایت مردان . نه خواست مردان . نه راحت ِ مردان . که رضایت ِ خودم ، خواست ِ خودم ، راحت خودم در این است ...

فقط خواهرانه خواهش میکنم از این عبارت چادر اجبار استفاده نکنید . اختیار زن ها را خدشه دار نکنید ؛ که آن دنیا بابت اش باید حساب پس بدهید ...


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

عین و شین و قاف را اندر کتب تفسیر نیست ...

يكشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۴۷ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


عزیز می گفت دل تنگی داریم تا دل تنگی . یکی فقط غروب ِ جمعه دلش تنگ است و یکی غروب ِ هر هفت روز ِ هفته . یکی دلش معمولی تنگ است و یکی ... یکی تنگی دلش میگذارَدَش توی تنگنا ...
می گفت آدم ها شاید فکر کنند که همه ی دوست های شان را در یک سطح دوست دارند ، اما سطح ِ تنگی ِ دل را که بسنجی می بینی نه . مثلا همین خود ِ تو ؟! الآن اگر بهت بگویم فرصت ِ دیدن ِ یک نفر را داری ، فقط و فقط یک نفر ، چه کسی را انتخاب می کنی ؟

نگذاشت من جواب ِ سوالش را بدهم . خودش ادامه داد: هه !  می بینم که اسم یک نفر دارد توی سرت می چرخد. این یعنی دل تنگی ات برای یک نفر ، دارد بیداد می کند . با این که ممکن است تا همین جای ِ زندگی ، از خیلی از دوستانت دور شده باشی ، از خیلی از آشنا هایت ، از خیلی از فامیل ها ، از خیلی از عزیزانت ... اما فقط یک نفر . فقط اسم ِ یک نفر دارد توی سرت می چرخد ...

عزیز می گفت اگر هر روز ، هر ساعت ، یاد ِ آن یک نفر بیفتی یعنی کار ِ دلت از تنگی هم گذشته دختر جان ! و اگر ... اگر توی ذهن ِ خودت هی با خودت مونولوگ بگویی ، به خیال ِ دیالوگ گفتن با آن یک نفر ، باید بگویم که ... باید بگویم فاتحه ات هم خوانده است دیگر ...

لبخندی زدم . گفتم یعنی وضعیتم تا این حد خراب است ؟

در جوابِ لبخند ِ من قهقهه ای تحویل داد و بعد هم بلافاصله خواند :

زیر بار عشق قامت راست کردن ساده نیست ... من که از آن سلول ها و دم و دستگاه های توی ِ بدن سر در نمی آورم . اما خب هر چیزی که زیادی تقسیم شود و زیادی بزرگ شود میشود تومور . میشود سرطان . سرطان وضعیت اش چه طور است ؟ عشق هم دقیقا همان طور است . فقط به جای آن که سلول های تنت بی رویه تقسیم شوند و زیاد شوند ، احساس دوست داشتن ِ یک نفر توی ِ قلبت بی رویه تقسیم میشود و زیاد میشود و بزرگ میشود و ...  بچه ای دختر ! تا موی سرت سفید نشود و رعشه به دستت نیفتد ، لرزش ِ قلب و بیچارگی های بعد از آن را نخواهی فهمید . تا قامتت مثل من خم نشود ، نمی فهمی چه مصرعی برایت خواندم . اما به هر حال ، کله ات باد دارد . عاشق نشوی ، پس چه شوی ؟ اصلا گیرم که پس فردا دکتر هم شدی . دکتر ِ عاشق نشده به کار ِ کدام مملکت می آید آخر ؛ هان ؟

گفتم عزیز خب من الآن نفهمیدم که . اولش می گویی فاتحه ام خوانده است ، بعد میگویی نمی فهمم از بدبختی هایش ، بعد دوباره میگویی عاشق نشوی پس چه شوی ؟

خب تکلیف مرا مشخص کن .

گفت یعنی الآن کار تو فقط لنگ رضایت ِ منه ؟ یعنی الآن دلت مونده که من بهش یگم عاشق بشه یا نشه ؛ بعد به محض دیدن اولین نفر ... ؟

گفتم عزیز عصر جمعه ای شوخی تان گرفته ؟ خب نه . این طوری ها هم نیست . ولی خب این قدر اگر و شاید آوردی سر حرفت که نفهمیدم آخرش چه شد .
خندید . گفت خب برای همین میگویم بچه ای و نمی فهمی دیگر ، بالام جان . آمد جلو تر . یک دسته از موهایم را برداشت و تقسیم شان کرد به سه قسمت و شروع کرد به بافتن . بعد هم خواند :

عقل بیهوده سر طرح معما دارد

بازی عشق مگر شاید و اما دارد ؟

دیگر نشد حرفی بزنم . عزیز هم چیزی نگفت . صدای ِ اذان بلند شده بود. عزیز دسته مویم را تا آخر بافت . بعد هم از یاس ِ زرد ِ کنار ِ تخت ِ توی حیاط ؛ یک شکوفه کند و گذاشت روی موهایم .  لب حوض رفت و دست نمازی گرفت . سجاده اش را پهن کرد و چادر سفیدش را هم سرش کرد . رفتم و از همان یاس چند شکوفه کندم سیب قرمزی از توی حوض برداشتم . داشتم اولین گازی که به سیب زده بودم را می جویدم و همزمان به سمت عزیز می رفتم. خم شدم و یاس ها را گذاشتم توی سجاده اش . عزیز نگاهم کرد و لبخندی زد و بعد هم خواند :


عشق رازی ست که تنها به خدا باید گفت

چه سخن ها که خدا با من ِ تنها دارد ...


بعد هم ... صدای  الله اکبر ش جوری تنم را لرزاند که

نفهمیدم عزیز قامت بست به نماز ، یا به عشق ...



پ.ن :

معلوم بود تخیل بود همش ؟!



یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

عاشق شو :)

شنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۵۰ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله

 

 

و اما...

من گمان میکنم

تمام ِ عمر  ِ آدمی

به هدر می رود

اگر مرگش رسیده باشد و

عشق به قلبش نه ...

 

 

پ.ن:

برادر برایم هدیه ای فرستاد . هدیه اش میدهم به شما . سالار  ِ صدا  :)

 

 

 

  • پرواز ...

عنوانی به ذهنم نرسید !

جمعه, ۸ مرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۱۴ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


انسان های غار نشین که وارد ِ یک غار می شدند شروع میکردند به نقاشی و حکاکی روی سنگ های غار . یک چیز هایی از خودشان به یادگار میگذاشتند که به درد ِ نفرات ِ بعدی که به آن غار می آمدند میخورد .

دیوار های زندان هم گمان ِ خاطرم این طور باشد . یعنی این طور که فیلم ها نشان می دهد وگرنه من که نرفته ام ، هر چند دوست دارم یک بار تفریحی - سیاحتی بروم !!! فقط جای ِ نقاشی پر نوشته است یا چوب خط هایی که نشان دهنده ی روز های باقی مانده تا آزادی اند .  نوشته هایی از قبیل ِ " سلطان غم مادر " و این ها ...

یک جای دیگر هست که این یکی را به نظرم اغلب امتحان کرده اید یا لااقل دیده اید . و آن نیمکت های یک مدرسه است . من که وقتی از یک پایه میرفتم به پایه ی بالاتر عاشق ِ این بودم که فقط روی نیمکت ها را بخوانم . حکاکی ها ، شعر ها ، نقاشی ها ، تقلب های مهندسی شده ی بی نظیر و حروف انگلیسی که با یک & به هم وصل میشدند . این نشان میداد که آن بنده خدایی که قبلا روی آن نیمکت می نشسته عاشق بوده و خلاصه آن نیمکت ، نیمکت ِ مقدسی است و با احترام باید با آن رفتار کرد . سال آخر که از رفیق جانم جدا شده بودم با تصمیم ناگهانی ِ تغییر رشته ؛ هر وقت می آمد توی کلاس و من نبودم یک چیزی روی میزم می نوشت و می رفت . که درواقع همان " آمدیم ، نبودید " بود . مدارس راهنمایی دخترانه بیشتر فاز شان از همان نوع ِ & و این هاست . اما دبیرستان بیشتر میشود از نوع ِ همان زندان و سلطان غم و این ها . پر شعر های خستگی از دار دنیا و عشق ِ بی فرجام و زندگی بر باد رفته و تنهایی و ...

اما بحث شیرین تقلب ها . ما یک رفیقی داشتیم کوثر نام . جدول تناوبی را روی میز زده بود و جایش طوری بود که اصلا معلم و مراقب نمی فهمید . ( با اندازه گیری دقیقی زده بود هاااا ) برای این خیالش راحت شود بابت لو رفتن این یکی  ، روی دیوار ِ کنارش هم جدول را دوباره طراحی کرد . خدا خیرش بده . ما هم که پشت سرش بودیم بسیار از جدولش مستفیض می شدیم . همین خود ِ من ، پیش دانشگاهی یکهو با هجوم زیست مواجه شدم و خب سخت بود که بخواهم همه اش را یاد بگیرم . لذا هی حذف میکردم برای خودم :)) از زیست دوم ، قسمت کلیه و گوارش چون مکانیسم ِ گلاب به روی تان استفراغ و ادرار را توضیح داده بودند و من هم وسواسی بودم به شدت ، سریعا از جانب بنده حذف شدند . اما خب مشاورمان اجازه نداد و خیلی راحت فرمود تو غلط کردی از جانب خودت حذف کردی (ملاحت جمله را زیاد کردم تازه :) ) . لذا مجبور شدیم به خواندن گوارش ! حالا قسمت معده ی گاو را مگر میشد حفظ کرد اصلا ؟؟؟!!! این که نشخوار کنندگان چطور غذا را بر میگردانند ... 

لذا همه ش رو توی چند بیت شعر خلاصه کردم و نوشتم روی میز . از کل شعر فقط بیت اول یادمه :

اندر دل سیرابم نگاری است

کز دهانش در هزارلای دلم جا کرده ...

( غذا می رود توی سیرابی ، بعد توی نگاری ، بعد بر میگردد به دهان ، بعد باز دوباره بر میگردد به هزار لا ! که همه ی این ها اسم شان " به ترتیب " آمده بود . )

کسی هم که نمی دانست چه خبر است . میگفتند پیش دانشگاهی اند ، به اعصاب خودشان مسلط نیستند ، هی شعر می نویسند . اما خبر نداشتند که همه ی تست های گوارش را با همین شعر میزدم :)))

برای ویروس ها ، باکتری ها ، قارچ ها هم شعر ساخته بودم . برای شیمی و آثار ادبی جمله ساخته بودم آن هم چه جمله هایی . حیف که حتی یک دانه شان را هم یادم نمانده و حیف تر که کتاب هایم را بخشیدم به ملت . جمله را می نوشتم روی میز ، به نظر فقط یک جمله ی 8 کلمه ای ِ عاشقانه می آمد که وسطش اسم یک پسر آمده بود . اما در واقع 4 کلمه از آن 8 کلمه ؛ اثر ادبی بودند و آن پسر هم نه یار بنده ، که نویسنده بود :)


الغرض آنکه ...

کمی دلم تنگ شده بود برای آن روز ها گفتم بنویسم و بازش کنم :)

و اینکه پیشنهادی در مورد پست قبل . توی کتاب های تان بنویسید . روی صفحه ها اگر مصداق بی فرهنگی است ، روی یک برگه کوچک بنویسید و بگذارید بماند لای کتاب . خیلی خوب می شود . بعدا که بر میگردید و می خوانیدشان خیلی لذت می برید و عینا تفاوت ِ نگاه و اندیشه تان را متوجه می شوید . قسمت جالب ترش این است که وقتی کتاب را امانت میدهید ، بقیه هم کلی با آن نوشته های گوشه کنار کتاب حال می کنند و لذت می برند و گهگاه چند خطی هم برای تان می نویسند و شما متوجه تفاوت ِ زاویه دید خودتان با بقیه می شوید :) دقیقا مثل همان سنگ نوشته های غار و دیوار نوشت های زندان و نیمکت نوشت های مدرسه عمل میکند :)

راستی بسیار ممنون بابت معرفی هایتان :) یادداشت شان کردم .


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

مرا به جرعه ای حرف ، میهمان می کنید ؟

پنجشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۲۶ ق.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


از بین کتاب ها ، کتابی را دوست دارم که  یک سطرش ، یک پاراگرافش ، یک فصلش انقدر برایم دل چسب باشد که دلم مجبورم کند برگردم و از اول بخوانمش . دوباره و سه باره و چند باره بخوانمش . یک جمله ای باشد که زیرش خط بکشم و بعد هم کنار کتاب هر چه که به ذهنم می رسد را بنویسم . یک جمله ای که بتوانم یک قسمت از زندگی ام را رویش پیاده کنم . یک قسمت از زندگی ام را بیاندازم توی ِ دهان ِ آن جمله تا مزه مزه اش کنم ... از بین کتاب ها کتابی را دوست دارم که هر وقت نگاهم بهش میخورد ؛ هوس کنم دوباره بخوانمش . بعد کتاب را بردارم و ورق بزنم و یک دور جملاتی که زیرشان خط کشیده ام را دوباره بخوانم . این به معنای لذت نبردنم از باقی کتاب ها نمی شود . یک کتابی مثل پیرمرد و دریای ارنست همینگوی ، هر چند جمله های ِ از این قبیلش زیاد نیست اما در خودش یک عالمه حرف دارد . یک عالمه ...

رویای نیمه شب همچین کتابی نیست . یعنی تا الآن ( تا صفحه ی 191 ) این طور نبوده . ماجرا دارد . آدم به خاطر ِ ماجرا میخواندش .ماجرای ِ وسوسه کننده ای هم دارد اتفاقا . وسوسه کننده برای ادامه دادنش .  اما یک کتابی مثل مردی در تبعید ابدی ، مطمئنی هر یک صفحه ای که جلو بروی ده بار برمیگردی و از اول یک جمله ای را می خوانی . چه بسا حتی یک فصل را میخوانی ...

از خواندن تک تک جمله هایی که گوشه و کنار کتاب نوشته ام لذت می برم . از علامت های " :) " یا " :( " که ته ِ پاراگراف ها گذاشته ام ...


از این نوع ِ دوم ؛ که جملاتش پتک شوند روی سرت ، یا روی دلت ، میشناسید کتابی که به من معرفی کنید ؟!  ایرانی - خارجی اش هم فرقی ندارد . فقط هم رمان میخواهم ! معروف و غیر معروف ؛ قدیمی و جدید هم هیچ فرقی ندارد . هر چه که خودتان خوانده اید و لذت برده اید را میگویید لطفا ؟!


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...

عکس دو نفره

سه شنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۱۵ ق.ظ

باذن الله و باذن ولی الله



یک معضلی هست به اسم " عکس دو نفره " ...

[ که وقتی یک نفر از آن دو نفر ِ موجود در عکس  نیست ؛ ]

اگر باشد ، درد است

اگر نباشد هم درد است ...




خیلی گشتم یه تصویر فانتزی دو نفره ی رفیقانه پیدا کنم ، متاسفانه هیچ کدوم قابل پخش نبودند ! لذا از آقا کمیل و رفیقش محمد ؛ مایه گذاشتم .


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم ...

دوشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۲۵ ب.ظ

باذن الله و باذن ولی الله


دانشمندان ثابت کرده اند که 70 نوع اشک داریم ؟ 70 نوع ... که من و شما فقط اشک غم و اشک ِ ذوق ش را می دانیم ...
بنا به اینکه 70 نوع اشک داریم ، پس باید هفتاد نوع هم دل تنگی داشته باشیم ...که من گمان میکنم از بین این هفتاد نوع ؛ مهلک ترین نوع ِ دل تنگی ها ، دل تنگ ِ خود بودن است ... دل تنگ رفیق بودن را می شود یک جورایی دوام آورد . دل تنگ معشوق بودن را هم ... که امیدت زند گه گه بر او آب . دل تنگ هر عزیزی که باشی ، در بدبینانه ترین حالت ، نهایتا یاد آخرت می افتی و دیدار دوباره اش ! اما .. دل تنگ ِ خود بودن . . . دل تنگی خودی که باید باشی و نیستی ... دل تنگ ِ خودی که باید می شدی و نشدی . . . این دل تنگی درد ِ باقی ِ دل تنگی ها را هم در خودش حل کرده ... مکانیسم این دل تنگی یک جوری است که آدم را از زندگی ساقط میکند ... از نفس کشیدن پشیمان می کند . می دانی ؟ پسرفت از یک جایی به بعد ، آدم را پس می اندازد ...

پسرفت را نمی دانم چطور باید توضیح بدهم . فقط می دانم پسرفتی که الآن مد نظر من است ، با هر چیزی که ممکن است به ذهن خواننده ها خطور کند، فرق می کند ...

دنیاست دیگر ... کارش حسرت گذاشتن است به دل آدمی جماعت ... و من چه قدر در حسرت ِ منی هستم که حالا باید می بودم و دنیا نگذاشت که باشم ... هنوز روحم رنگ ِ تعلق دارد . هنوز دل کندن را نیاموخته ام  ...



یا رادَّ ما قَد فاتَ ...

  • پرواز ...

الله اکبر !

يكشنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۳۹ ب.ظ
باذن الله و باذن ولی الله


اگر چه دل به کسی داد، جان ماست هنوز

به جان او که دلم بر سر وفاست هنوز

ندانم از پی چندین جفا که با من کرد

نشان مهر وی اندر دلم چراست هنوز؟

به راز گفتم با دل، ز خاطرش بگذار

جواب داد فلانی ازان ماست هنوز

چو مرده باشم اگر بگذرد به خاک لحد

به بانگ نعره برآید که جان ماست هنوز

عداوت از طرف آن شکسته پیمانست

وگرنه از طرف ما همان صفاست هنوز

بتا تو روی ز من برمتاب ودستم گیر

که در سرم ز تو آشوب و فتنه‌هاست هنوز

کجاست خانهٔ قاضی که در مقالت عشق

میان عاشق و معشوق ماجراست هنوز

نیازمندی من در قلم نمی‌گنجد

قیاس کردم و ز اندیشه‌ها و راست هنوز

سلام من برسان ای صبا به یار و بگو

که سعدی از سر عهد تو برنخاست هنوز



مست خواندنش هستم ، هنوز !

الله اکبر ... چه ها که نگفته جناب سعدی ...



یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...

دالکه دا نازارم ...

جمعه, ۱ مرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۴۰ ب.ظ
باذن الله و باذن ولی الله



هیچ چیز ِ غصه خوردنم اذیتم نمی کند ، الا اینکه می بینم
مادرم از غصه خوردنم ، غصه میخورد و پا به پای بیدار ماندن هایم بیداری می کشد واعصاب خوردی هایم ، اعصابش را به هم می ریزد ...


این مادری که من دارم را
باید گذاشت روی سر ... نه که این طور وادارش کرد به غصه خوردن ...
این مادری که من دارم را
باید گذاشت روی چشم ...


هیچ وقت خودم را نمی بخشم که دیروز با به هم ریختگی هایم این طور بهمش ریختم ... انقدر که ساعت دو نصفه شب ، بیاید توی چارچوب ِ در اتاقم بایستد و بپرسد
چته مامان ؟ چته ؟ ...
اینکه به جایی رساندمَش که بالاخره آمد و پرسید :
حواست کجاس مامان ؟ چرا این طور شدی ؟...



چند ماهی بود تصویر پروفایل تلگرامش من بودم . کودکی هایم بود ... دیروز میخواستم یک چیزی را از توی موبایلش برای خودم بفرستم ، توی گالری اش چه قدر من زیاد بودم ! چه قدر مرا کات کرده بود ... لابد یک وقت هایی هم می نشیند و زوم میکند روی صورتم ... خیلی وقت است مه جبین صدایم نزده ... دلم برای مه جبین گفتنش تنگ شده ... رفتم توی اتاق شان ، دیدم آخرین عکس سه در چهاری که گرفته ام را زده به آینه ی اتاق شان ...  تمام نوشته های نوجوانی ام را نگه داشته ... نامه هایی که وقتی از دستم ناراحت می شد و برایش مینوشتم ... حتی دفترمشق کلاس اولم را هم نگه داشته بود . اما انقدر خواهر خط بدم را مسخره میکرد که یک روز از مادر قاپیدمش و سر به نیستش کردم ...
هنوز یادم نرفته آن سال ها ، همین که وارد سالن میشد و می دیدمش ، بازی باخته را هم می بردم ... آن وقت مهم نبود چه کسی جلویم بود ، مادر داشت مرا می دید و این تنها چیزی بود که مهم بود ... هر کس که جلویم بود با تمام قدرت دریبل ش میکردم و با تمام توانم سه گام میزدم ...
باید بشوم همانی که تا همین سال پیش به او افتخار میکرد ...
همانی که وقتی ازش تعریف میکرد ؛ برق چشم هایش چشم همه را میگرفت ...


نوزده سالگی ام را میخواهم بزنم به نام مادرم ، نه هیچ کس دیگری ... نه حتی خودم ... فقط مادرم ... 
این تنها تصمیمی است که برای سال جدید زندگی ام دارم ! تنها تصمیم ... !  تنها برنامه ام ...

و . . .
تنها امیدم برای شروع کردن ِ نوزده سالگی ... تنها امید . . . 



دریافت ( گوش ندهید ، از دستتان رفته ... )
ترجمه اش را در کامنت ها میگذارم .


یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...
باذن الله و باذن ولی الله



مثلا یک همچین شبی باشد ، بعد تو  نجف باشی . ساعت هم همین حوالی ها باشد ... یک گوشه توی صحن ؛ که در دید هیچ کسی نیست الا خودش ، کز کرده باشی و زل زده باشی به پرچمی که هی دارد توی باد تکان تکان میخورد ؛ کمی هم سردت باشد و مجبور باشی هی چادرت را دور خودت بپیچانی که سرما استخوان هایت را نلرزاند ...
یک کمی هم چشم هایت خیس باشند ، نه خیلی . یک جوری که توی گلویت بغض نباشد. یک جوری که اشک ها مانع ِ پخش شدن ِ یک لبخند ملیح روی لب هایت نشوند ... یک حالی مثل حال ِ مشهد که نمی شود وصفش کرد . بی دغدغه . بی بغض . بی فکر . آرام  ِ آرام . سبک ِ سبک . راحت ِ راحت ...


مثلا یک همچین شبی باشد ، سراپا ادب ؛ زانو زده باشی جلوی مولا و سرت پایین باشد و زیر لب
هی " بابا ، بابا " کنی ...
بقیه اش را نگویم ، نه ؟
یعنی نگویم که
بعد هم پشت سر هم هی بشنوی " جان ِ بابا ؟ جان ِ بابا ؟ " ...




الله اکبر !
چه ذکری ست این ذکر " بابا " ...
حالم خوش شد ...


السلام علیک یا بابا ...



بشنوید

یا رادَّ ما قَد فاتَ ...
  • پرواز ...