سوران ...

۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

از این جا مانده و از آن جا رانده ...

جمعه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۶، ۰۶:۵۸ ب.ظ

و لو انَّ السماوات و الارضین کانتا علی عبدٍ رتقاً ؛ ثم اتقی الله ، لجعل الله له منهما مخرجا ...


اگر آسمان و زمین درهای خود را بر روی بنده ای ببندد و او از خدا بترسد خداوند راه نجاتی میان آن دو برای او خواهد گشود ...

نهج البلاغه خطبه ۱۳۰

ُُ


.

.


  • پرواز ...

تو

 همان " هزار دوره دعای بی اجابت " منی ...

 همان " گاهی "  

که به قول قیصر 

نمی شود که نمی شود ...


...

...

  • پرواز ...

ته ِ راهروی ِ بیمارستان ِ بقیه الله ...

سه شنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۵۳ ب.ظ

ته ِ راه روی ِ بیمارستان ِ بقیه الله کنار پنجره ای که سمت همه ی تهران است انگار ، یک جا بود ، یک جای خیلی کوچک برای نماز . روز های اول عید که همراه ِ بیمار بودم ، آن روز که داشتم نماز ِ مغرب و عشایم را آن جا می خواندم ، آن روز که چادر نماز ِ بیمارستان را انداخته بودم روی سرم ، خدا به طرز عجیب و غریبی نزدیک تر بود به من . انگار توی آن بیمارستان بود مدام . توی قرآن های دست بیمار ها بیشتر بود نسبت به قرآن ِ کوچک سبز من ! توی ِ این اتاق من ، نه که نباشد ها ... خودش هست . اما من ِ احمق بلد نیستم زنده نگه دارم حضورش را . اما مریض ها بلد بودند گویا. آدم درد کشیده و درد دار بلد است خدا را نگه دارد برای خودش. حالا این درد چه جسمانی باشد چه غیر جسمانی . قسم میخورم خدا آن جا ، همان یک متر در یک متر ِ ته ِ راهروی ِ بیمارستان بقیة الله را می گویم ، نشسته بود رو به رویم ، درست رو به رویم - نه بالای سرم - و نماز خواندنم را نگاه می کرد . دلم نمی خواهد تحت هیچ شرایطی آن روز ها برگردند و مثل شان را دوباره ببینم ولی خب ... راستش ... دلم میخواهد قدر دو رکعت هم که شده حالم مثل حال ِ آن روزی باشد که مهمان ِ ته ِ راهروی ِ بیمارستان ِ بقیه الله بودم . همان قدر نزدیک ِ خدا . همان قدر حسگر ِ خدا ... دل شاد از لطف خدا که آن قدر چسبیده بود و این یک بار توی زندگی شعورم رسیده بود به شکر کردن ِ مهربانی هایش ... 

آن روزها که هنوز نمی توانست بلند شود از جایش و من داشتم موهای خیس اش را شانه می زدم و سشوار می کشیدم ، داشتم فکر میکردم ممکن بود این مو ها تا چند وقت ِ دیگر نباشند ، ریخته باشند . اما لابد همان یک متر در یک متر کار خودش را کرده . از کجا معلوم آزمایش از اول اشتباه بوده باشد ؟ از کجا معلوم اشک هایی که مادرش در آن یک متر در یک متر ریخته بود ، سرطانی که پزشک تشخیص داده بود را در جا خوب نکرده باشد ؟ من دیدم که خدا چطور آن جا حس می شد . قیافه ی آن مادر ، آن مادری که سال هاست تک نفری بچه هایش را بزرگ میکند در شاد ترین حالت ِ ممکن هم غمگین است ، حالا تو فرض کن گریه هم بکند ... خدا را کجا طاقت دیدنش است ؟! وقتی برادرش آن طور پدر از دست رفته اشان را صدا می زد و زار می زد ، مگر ممکن است امیرالمومنین دست نکشیده باشد روی سر شان ؟! دکتر مگر نگفته بود فقط معجزه ؟! از کجا معلوم معجزه همین قدر برق آسا و سریع رخ نداده باشد ؟

باور کنید ته ِ راهروی ِ بیمارستان ِ بقیه الله ؛ بخش ِ زنان اش خدا نشسته ...

  • پرواز ...

مددی...

سه شنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۱۹ ب.ظ
چه بسا احسان پیاپی خدا ، گناه کار را گرفتار کند ، و پرده پوشی خدا او را مغرور سازد ، و با ستایش مردم فریب خورد ، و خدا هیچ کس را مانند مهلت دادن ، مورد آزمایش قرار نداد ...
و خدا هیچ کس را مانند مهلت دادن ، مورد آزمایش قرار نداد ...
و خدا هیچ کس را مانند مهلت دادن ...

نهج البلاغه ، حکمت 260

  • پرواز ...
وقتی
رو به روی تو ایستاده بودم 
و حرف می زدم
و اشک می‌ریختم 
تازه فهمیدم قدرت خیال پردازی انسان را ...



محال را ممکن ساخته بود ...
من ؛ رو به روی تو ...
در حال صحبت با تو ...


  • پرواز ...

اوج غم این قصه در این شعر همین جاست ...

چهارشنبه, ۲ فروردين ۱۳۹۶، ۰۳:۰۴ ب.ظ

از تمام دید و بازدید های عید

حتی یک ، از دور تو را دیدن هم

سهم من نشد ...

  • پرواز ...