سوران ...

۸ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

من ندارم سر یاس ، با امیدی که مرا حوصله داد ...

شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۲۶ ب.ظ
دیشب توئیت کسی را فرستادم توی گروه رفقایم . یکی از آن ها که به نسبت صمیمی می انگاشتمش ، ریپلای کرد که " تف به شرف آن هایی که از اسم مستضعف سوء استفاده می کنند " .
این که من تا چه حد از این پاسخ بهت زده شدم ، بماند ... این که انتظار چنین حرفی را از دوست نداشتم هم ...
تنها جریان گفتمان انقلاب بداند اگر روزی اسم مستضعف از جامعه حذف شود ، مقصر است . اگر آوردن اسم ِ مستضعف به معنای سوء استفاده از احساسات مردم باشد ، " او " مقصر است چرا که در عمل نشان نداده آن را که در حرف مدام تکرارش کرده . اگر مستضعف ها فراموش شدگان چهار ساله و زنده شدگان ِ انتخاباتی باشند ، مقصر است . اگر سمت و سوی تصمیمات دولت سوی ِ این قشر نباشد ، مقصر است که خاموش مانده و تنها دیده ... باید پاسخ دهد ؛ که فرمود :
ولکن الله یَـابی اَن یـَعصی فی اَرضِه و اولیاوه مَسکوت ...


.
.


خوش حالم بابت ساعت ها وقتی که برای ده ثانیه نوشتن ِ یک اسم صرف کردم .
فعالیت ما بسته به وجود یا عدم وجود کسی نیست ، ما تنها خواهان ِ یک کاتالیزوریم برای کار ها ... کاتالیزور هم نباشد ، کار ها پیش می روند ... هر چند سخت ... هر چند دیر ... اما پیش می روند .
پیش اگر نروند ، ایراد از ماست !

.
.

بابت چهار سال مدرسه ی مذهبی درس خواندنم ، بابت چهار سال پول هنگفت دادنم ، باید یک چیز هایی می آموختم که نیاموختم ...
من یقین دارم که حساب این هم کشیده خواهد شد . به بچه هایی که حالا دیگر چشم هایشان نمی بیند ، گوش هایشان نمی شنود ، قدرت تصمیم ندارند ، لای انگشت های دست شان سیگار است ؛ قسم !

.
.

و اما بعد ...
تلخی قصه آن جا بود ، که انگشت اشاره سمت من گرفته شد بابت ِ محجبه بودنم ؛ و کسی با نیشخند گفت خوب شد دوباره نیفتاد دست این قماش ...
و لابد نمی دانست
من هر وقت پوچ می شوم از انگیزه ؛ تنهایی تهران را گز می کنم که مردمش را ببینم تا انگیزه بگیرم . مردمش را ... همه ی مردمش را ... از یافت آباد پر دردش تا زعفرانیه بی دردش ...
یقین دارم نمی دانست و گرنه که نمی گفت این حرف را ...

.
.

هدف ایران بود ، ایران هم هست ...
بنفش و غیر بنفش ندارد .
روحانی اگر انتخاب من نبود ؛ انتخاب هم وطنانم بود . پس پای ِ انتخاب هم وطن می مانم !
  • پرواز ...

از کرامات نسل ما اینست که ...

شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۵۴ ق.ظ

همه ی این دو هفته به کنار ...

ضربه اصلی رو صبح خوردم که وقتی یکی از بچه ها عکس وزیر کشور رو فرستاد ؛ پر سر و صدا ترین دانشجوی حامی روحانی پرسید

این کیه بچه ها ؟؟؟


.

.

.


تلگرام دیواری نداشت که سرم را به آن بکوبانم !

  • پرواز ...

جان من این همه بی رحم چرایی ؟؟

چهارشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۴۷ ب.ظ

بی رحم اگر نبودی

که معشوق نمی شدی ...





.


چشم هایم را اگر توان بود ، تا صبح برایت می نوشتم .

  • پرواز ...

به احترام چشمانت میتوان از غصه مرد ..‌.

پنجشنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۲۹ ب.ظ

  • پرواز ...

از رنجی که می بریم...

چهارشنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۱۷ ق.ظ



خدایا تو خود شاهدی ... بر درد چشم ها . بر غصه ی دل ها . بر بی قراری فکر ها . بر سوختن جان ها . خدایا تو خود شاهدی بر ضربان های بی تابانه ی قلب . بر تنهایی که دیگر به سلول سلول بدنم رسوخ کرده ...خدایا تو خود شاهدی بر " خواستن " هایی که ختم نتوانستن می شوند .
  • پرواز ...

دارد به جانم لرز می افتد رفیق ، انگار پاییزم ...

پنجشنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۳۲ ب.ظ
دیروز سویشرت سبزم را تنم کردم و کلاهم را گذاشتم روی سرم . داشتم یخ می زدم . همه ی گرمای وجودم را ها میکردم روی دست هایم و با این حال هم یخ هایشان آب نمی شد . مچاله شده بودم در خودم . پتو را تا جایی که می شد دور خودم پیچاندم ... فایده نداشت .
لرزان به اتاق مادر رفتم . خوابیده بود . بالش را برداشتم و گذاشتم کنار بالش اش . کنارش دراز کشیدم . دست هایم را توی جیب هایم کردم . کلاه را تا جایی که جا داشت پایین آوردم . و دوباره مچاله شدم در خودم ، این بار کنار مادر ... مادر پتویش را رویم انداخت . یه دقیقه نکشید ، به دقیقه نکشید
گرمم شد ... لرز ِ وجودم آرام گرفت ... آن قدر آرام شدم که خوابم گرفت ... همان جا ... کنار مادر ...
و این در حالی بود که یک ساعت تمام از این شانه به آن شانه می شدم ، پتو را هی می پیچاندم ، لباس های تنم را بیشتر می کردم بلکه کم شود سرمای ِ زمهریر ِ وجودم ... اما هیچ گرمایی دوا نمی کرد سرمایم را ...
بیدار شدم . بالش ِ مادر بود و خودش نه ... شب شده بود . ساعت ها خوابیده بودم . با موهای پریشان و چشم هایی خواب آلود از اتاق خارج شدم.
مادر خندید : یاد بچگیات افتادی ؟
بعد خودش ادامه داد : البته تو همیشه تو بغل بابات می خوابیدی ...
سوال مادر را که شنیدم هر چه فکر کردم خودم هم نفهمیدم چرا آن لحظه با آن حال از اتاق بیرون زدم و رفتم پیش مادر خوابیدم . ولی خوب می دانستم آن لحظه ذهنم خالی بود از یاد ِ بچگی هایم . فقط می دانستم که خوابیده ام ... انگار که بعد از هزار سال بیداری خوابیده باشم ... کاش تا صبح همان جا می خوابیدم . توی خواب ، در فکر و خیال ، مادر کنارم بود و ذهنم آرام ... فکرم آرام ... وجودم آرام ...
.
.
.
.
دارم شبیه ِ برگ های زرد و خشک از شاخه می ریزم ...
  • پرواز ...

همه ی آن چه که این روز ها احساسش می کنم ...

سه شنبه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۵:۴۴ ب.ظ

  • پرواز ...

روی همان سجاده سبزی که پدر مدت ها قبل از تکلیف شدنم ، از سفر ناگهانی مکه اش برایم آورده بود

نشسته ام

و دارم فکر میکنم 

بین این همه‌ خال ِ سفید 

روی سبز ِ زلالش 

ناموزون ترین 

خالَش

منم ! 

که سیاهم . که سیاه ِ سیاهم...

.

.

.

اگر هنوز می آیم و می روم

به امید قصه ی آن مست است ، که کوزه ی شراب به دست از کوچه می گذشت ... حضرت صادق را که دید راه کج کرد و سر به دیوار گذاشت که چشم های مستش بی ادبی نکنند و نگاه بیندازند به روی معصوم ... حضرت راه کج کرد تا به او برسد و دهان بگذارد در ِ گوشش و بگوید 

در هر حالی که هستید از ما روی برنگردانید ...

.

.

.

گفته بود یا رسول الله !

نمی دانیم قصه چیست که وقتی پیش شما هستیم از جهان و مافیها رهاییم و همین که از شما دور می شویم چنبر می زنیم روی همان دنیایی که تا با شما بودیم حسابش نمی کردیم ؛ گویی منافق شده ایم !

.

.

.


دل تنگم ...

و 

با هیچ کسم 

میل سخن نیست ...

الا تو ...

  • پرواز ...