سوران ...

تماشاگه پرواز ...

سوران ...

تماشاگه پرواز ...

۷ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

حماسه های تنهایی

جمعه, ۲۸ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۲۳ ب.ظ

این دو روز را در جاده های غرب بودم . چند نفری را دیدم که کوله به دوش و مشکی پوش و روی بسته ، با پرچمی سیاه یا سرخ به تنهایی راهی بودند ... تنهای تنهای تنها ... هیبت شان ، هیبت زوار اربعین بود.
این چنین جسورانه ، تکی به دل جاده زدن و در سایه ی پرچمی روز را زیر آفتاب راه رفتن و شب به نور همان پرچم تاریکی را درنوردیدن ؛ ویژگی اربعینی هاست ...
این چنین ترک ِ خود کردن و دل به جاده زدن ، ویژگی حسینی هاست ...
این چنین سبک بار رفتن ، ویژگی عاشورایی هاست ...

.

.

.

.

.

اللهم انی اعوذ بک من الکرب و البلا... کرب نبودنت ... بلای نداشتنت ...

  • پرواز ...

سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم ...

يكشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۶:۲۳ ب.ظ

آسمان و زمین و زمان و دریای خزر شاهد ... که هر بار علیرضا قربانی می خواند از من بگذر ، از ذهنم جمله ی  " ... با همه ی این ها تو اما نگذر ... " می گذشت ...

تو اما نگذر ...



لب ساحل نشسته بودم ، غروب هم بود . این آهنگ پشتِ هم تکرار می شد ، صدای ِ موج هم پشت ِ این آهنگ ... یا شاید هم این آهنگ پشت موج ! یاد آن مصراع هم زنده بود . همانی که آخرین بار ، آن شب دم ِ بست شیخ ِ طوسی خوانده بودمش  : 

موج با تجربه ی صخره به دریا برگشت ...

.

.

.

بی ربط نوشت:

پاییز ها هم بی ابهت شده اند ها ... قدیم ها بیست و سه روز که می گذشت از پاییز رعد و برق شیشه ی نورگیر خانه ی ما را می شکست . حالا از تمام آن های و هوی ها یک بی حوصله کردن مانده برای پاییز فقط ...

  • پرواز ...

با هم ...

يكشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۵۰ ب.ظ

بدویم ؟ حد فاصل دو تپه را که زمینش صاف می شود ، بدویم ؟ از این درخت بلوط ، تا آن درخت بلوط بدویم ؟ من خیلی وقت است ندویده ام . یادت می آید ؟ همه ی آن کوچه ی طولانی را با دو می آمدم و با دو بر می گشتم؟ حالا دیگر نمی دوم . بدویم کمی ؟ باید کم کم دویدن یادم  بیاید .
حرف بزنیم ؟ باید کم کم حرف زدن هم ... نوشتن هم ...
همه چیز فراموشم شده . مثل کسی که ضربه ای به سرش خورده ، گیجم . گنگم . از هر آن چه که بلد بودم ، فقط تو را یادم هست هنوز ... چشم هایت را بلد بودم ، خنده هایت را بلد بودم ، جمله هایت را بلد بودم ، کلماتت را بلد بودم .
به جز تو دویدن را هم بلد بودم... دویدن تا تو را ... گریستن را هم بلد بودم . بی محابا گریستن را...
حالا یاد گرفته ام بغض انبار کنم روی بغض ...
بدویم با هم ؟  بدویم و قهقهه سر بدهیم ؟ من خندیدن ِ قدیمی را هم یادم رفته ...
باید از یک جایی شروع کرد دیگر . مثلا برقص تو ، تا من نواختن یادم بیاید . بخند تو تا من حرف های خنده دار یادم بیاید ... گریه کن تا من باز کردن گره بغض یادم بیاید ... تو دست مرا بگیر تا من دست گرفتن را یادم  بیاید ...
تو باز هم خودت باش ، تا جلوی تو یادم بیاید چطور خودم باشم ... با همان زبانی که گاهی تپق می زد بین جمله ها ، با مکث هایی که گاهی طولانی میشد بین جمله ها ، با واژه هایی که گاهی یادم می رفتند . با سکوتی که هیچ وقت از آن خجالت نمی کشیدم ...
بدویم با هم ؟
از این جا تا ته رویا ، تا رسیدن به تیکه ابر ِ کومولوس ِ آسمان بدویم ؟ نه نه .. از این جا تا گذشته بدویم ؟؟؟ دست گذشته را بگیریم و یک جاهاییش را بیاوریم امروز ؟ یا اقلا کمی از مرا بیاوریم ...
ایستادن خسته کرده مرا ... بدویم و حرف بزنیم .
حرفی بزنی می شکند بغض . تو شعری بخوان ، تا همه ی آن بیت ها یادم بیایند . تو خودکار بگیر دستت ... بگذار خودکار گرفتن یادم بیاید . بنشین معادله بساز ، معادله حل کن . سوالات هندسه فضایی حل کن . از آن مسئله های فیزیک حرف بزن . از سه راه حلی که جلوی پای مان است . می خواهم سر و کله زدن یادم بیاید . تو بگو سه راه پیش روست تا من خودکار بگیرم دستم و روی چرک نویس تند و تند یک چیز هایی را بنویسم تا یادم بیاید چه طور با آن حد از اطمینان می گفتم دو راه پوچ است .
من خیلی وقت است سر و کله نزده ام . با هیچ چیز الا خودم . ببین سر و کله ی خونی ام را ... خودم افتاده ام گوشه ی رینگ و مشت است که از سمت خودم حواله ام می شود ... 
تو ببار، تا پاییز باریدن یادش بیاید . تو زندگی کن ، تا جهان زیستن را به یاد بیاورد . تو دست هایم را بگیر ، تا گرم بودن یادم بیاید . ببین سر انگشت هایم بی آنکه سرمای پاییز هنوز خودنمایی کرده باشد ، یخ زده اند .
همه چیز فراموشم شده . مثل کسی که ضربه ای به سرش خورده گیجم . گنگم .
توی چشم هایم نگاه کن . من زیاد به آن چشم ها زل زده ام . بگذار خودم را از دل چشم هایت بیرون بکشم . آینه آدم ناشناسی را جلویم علم میکند . چشم های تو آینه بودند . من حتی موهایم را از توی چشم های تو مرتب می کردم . راستی فرق وسط بود یا کج ؟ اگر کج بود کج ِ راست بود یا چپ ؟
بدویم با هم ؟ ایستادن خسته کرده مرا .
ندویم اگر ، می خوابم . از امروز تا آخر ِ آخرش ...ایستادن خسته کرده مرا ... بدویم ؟ نه تپه را ‌... اقلا فاصله ی بین دو تپه را بدویم ؟
من از آن روزی که سر پایینی را دویدم ، دیگر هرگز ندویدم ...
بدو که به اعتماد دویدن تو ، بدوم . کنار تو ، هم سرعت تو ، موازی تو ... بدو تا من باز اشتباهی سر پایینی را ندوم ...
بدویم با هم ؟؟

.

.

.

پ.ن: 

سرماخورده ایم ، حوصله ی دانشگاه رفتن نیست ... لذا به این چنین نوشتنی که خودم هم نمی دانم چه چیزی مقدمه ی نوشتنش شد ، روی آورده ایم‌

  • پرواز ...

بیچاره ما ، که نه اینیم و نه آنیم ..‌

جمعه, ۱۴ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۱۹ ب.ظ

دوستان در هوای صحبت یار
زر فشانند و ما سر افشانیم ...
  • پرواز ...

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست ...

سه شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۴:۳۱ ب.ظ

خراب می کنی مرا ؛ آن سان که زلزله بم را ...


.

.


ترسم که بکوبی و نسازی و من آوار بمانم . . .

  • پرواز ...

گلهای قبرستان

دوشنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۶، ۰۴:۲۲ ب.ظ

گل های سر راه بهشت زهرا و بغض هایی که جای ذوق ، وقت خریدنشان فوران می کنند
تقاص گل هایی ست که در زنده بودن باید به هم تقدیم میکردیم و نکردیم ...
جای ِ این گل ها نه روی سنگ ها ؛ که توی دست ها بود ...
.
.
.

با پسردایی دو و خرده ای سالَم با شاخه های گل رفتیم سر خاک بابابزرگ . من گل ها را گذاشتم روی سنگ قبر . گفتم داداشی تو هم گُلا رو بذار . نگذاشت . گفت می خواهد ببرد برای مادربزرگ که توی خانه بود و زنده لبخند می زد ...
بغض های قبرستان گاه ناشی از لبخندهایی ست که می توانستیم به روی لب های عزیزانمان بیاوریم و نیاوردیم ...

  • پرواز ...

یا کاشف الکرب عن وجه الحسین ...

شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۳ ب.ظ

امام پرسید نام این مکان چیست ؟
گفتند کربلا ...
آرام خواند : اللهم انی اعوذ بکَ مِنَ الکَرب ِ و البلاء ...


.
.

عباس ، استجابت دعای امام بود ...
همین که رفت
کرب و بلا بود که باریدن گرفت بر کربلا ‌‌‌...
مطمئن شدند که دیگر زهرشان را ریخته اند ؛ وقتی ناله ی " انکسر ظهری " امام را شنیدند ... !

  • پرواز ...